جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

روزهای با تو بودن_ قسمت شانزدهم

يكشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ق.ظ

چالش های یک نوجوان با خانواده، خودش و محیط اطرافش، یکی از سنت های همیشگی زندگی بوده؛ ولی هر نوجوانی فکر می کند او تنها کسی ست که این مشکل را دارد.

چالش ها بزرگ می نمایند، ولی بعدا می فهمد در برابر طوفان های زندگی، نسیمی بیش نبوده! چالش های نوجوانی درطول تاریخ همیشه وجود داشته اند ولی برای نوجوان امروز شاید نشود اسمش را نسیم گذاشت، باد است و گاهی گردباد.

این را وقتی فهمیدم که مرتضیِ 16ساله را پکر دیدم.

یک هفته ای می شود که گویا نگران چیزیست که نمی دانم.


مادر اینها را پای درس های زیادش می گذارد؛ اما می دانم ته دلش نگران است.

پدر هم نظارت غیر مستقیمش را بیشتر کرده؛ اما مرتضی نه دوستان ناجور دارد، نه جاهای بد می رود، نه با فضای مجازی میانه ای دارد.

کلا بچه ی حرف گوش کن و آرامیست و دنبال دردسر نمی گردد.

بدون در زدن وارد می شوم؛ آنقدر ناگهانی که مریم از جا می پرد و کتاب قطوری که دست گرفته از دستش می افتد. بعد هم اخم می کند که: "من نخوام سرزده بیای تو باید چکار کنم؟"

با خونسردی و بدون توجه به عصبانیتش می گویم: "دیوار اتاقتو خراب کن بشه جزو سالن!"

-هرهرهر! ممنون از راهکارتون... خوبه مشاور رییس جمهور نشدی!

قیافه رسمی و جدی می گیرم: "ای بی سوادِ بی شناسنامه! به ما انتقاد می کنی؟ برو به جهنم!"

مریم با خنده می گوید: "خب حالا واسه چی مزاحم وقت گرانبهای ما شدی؟"

در را پشت سرم می بندم، صندلی را از پشت میز تحریرش عقب می کشم و می نشینم.

با همان لحن معترض می گوید: "ببخشید بی اجازه اومدم تو اتاقتون و صندلی تونو ورداشتما!"

-اینا رو ول کن مریم! بذار اصل کارمو بگم! مرتضی رو چکارش کنیم؟

-یعنی چی که چکارش کنیم؟

-آبجی مارو باش! مگه نمی بینی چند وقته یه چیزیش هست؟

 با بی تفاوتی می گوید: "خب؟!"

-خب به جمالت! چشه این؟ تو نمی دونی؟

-اولا این به درخت میگن نه به داداششون. دوما یه چیزایی فهمیدم... شمام اگه حواست بود می فهمیدی که داره پالس می ندازه کمکم کنید...! ولی چون کلا بچه آرومیه سر و صدای کمک خواستنش نمیاد. انقدرم به روش نیار وقتی بلد نیستی کمکش کنی!"

-چشه خب؟ چه پالسی انداخته که اینطور میگی؟

-فقط می دونم این از یه جایی خط می گیره! یکی داره بهش القا می کنه که به پوچی رسیده... نمیدونم کی ولی هرکی هست شاید خودشم به کمک نیاز داشته باشه... مرتضی خودشو گم کرده و نمی دونه چطوری پیدا کنه. فعلا خطرناک نیست ولی باید قبل اینکه خطرناک شه به فکر بیفتیم.

تکیه می دهم به صندلی: "اووووه تو اینا رو از کجا یاد گرفتی؟"

-یکی از دوستام اینطوری شده بود... البته اون شوهر کرد خوب شد!

و با شیطنت می خندد.

می گویم: "خب، الان چکار کنیم با مرتضی؟"

 مریم متفکرانه به روبرو خیره می شود: "باید اول فهمید از کی خط می گیره؟ من خواهرشم و باهام تقریبا راحته، ولی بهتره یکی باشه که بتونه بره تو محیط پسرونه و بلد هم باشه چکار کنه!"

لبهایش را کج می کند: "که از تو که خیلی برنمیاد!"

در ذهنم جرقه ای می خورد:

سیدحسین! کسی که خیلی وقت است با نوجوان ها سر و کله میزند.

ادامه دارد....

 

 

  • سرباز گمنام

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی