جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

۲۵۶ مطلب با موضوع «یادداشت ها :: به تفکیک وبلاگ ها» ثبت شده است

(مصطفی)
بعد مدتها دوباره میروم به سالن رزمی. خیلی وقت بود کارهای بسیج نگذاشته بود بیایم خدمت علی و دار و دسته اش. علی در واقع شاگرد سیدحسین است و حالا که سید نیست، او کلاس های رزمی را می چرخاند. در گروه فرهنگی هنری هم حرف هایی برای گفتن دارد. دستپخت سیدحسین است دیگر....!



مرا که می بیند، کمی سر و وضعش را مرتب میکند و جلو می آید: "به! سلااااام آقاسید! چه عجب از اینورا."
بندهای کمربند مشکی اش را میگیرم و می کشم طوری که فشارش را حس کند: "تو کِی مشکی گرفتی بچه؟ آخرین بار یادمه زرد بودی!"

  • سرباز گمنام

تبادل یا تهاجم

۲۰
شهریور

 امروزه فضای مجازی جامعه دیگری شده است یک جامعه دوم چه بخواهیم یا نخواهیم باید آن را جزء لاینفک زندگی خود بدانیم. 
عصر، عصر علم و تکنولوژی است و اگر در مورد مسائل روز آماده و مجهز نباشیم باخته ایم، فضای مجازی یکی از این تکنولوژی های تقریبا نوظهور است. اما اوضاع فضای مجازی و اینترنت در کشور ما چگونه است؟ اوضاع شبکه های اجتماعی خارجی _بهتر است بگوییم ضداجتماعی_ چگونه است؟
فساد آن تا چه لایه هایی از زندگی ایرانیان (ملت غیوری که دشمن با وجود استفاده از تمام توان خود تا کنون نتوانسته است او را در عرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و جنگی از پای در بیاورد) را در برگرفته است که دادستان  کل کشور میگوید "اراده ای برای ساماندهی فضای مجازی وجود ندارد؟!!"۱



فساد در تلگرام و اینستاگرام این فحشاخانه های صهیونیستی غوغا کرده است.
 فضای مجازی و شبکه های اجتماعی تا جایی که باعث تبادل فرهنگ شوند مفید هستند و کسی منکر این قضیه نیست، اما اگر باعث تغییر فرهنگ شوند، به معنای تهاجم فرهنگی است!!
 در تبادل فرهنگی، هدف نابودی فرهنگ مقابل نیست. اما در تهاجم فرهنگی، هدف، تغییر فرهنگ است! به این معنا که یکی بر دیگری مسلط شود و مدام اهداف خود را به خورد دیگری دهد.
 اینستاگرام، تلگرام و دیگر شبکه های شیطانی تا کنون برای ما چه فوائدی داشته اند؟ و در مقابل از ما چه گرفته اند؟
آیا هدیه های تلگرام و اینستاگرام چیزی به غیر از ترویج فحشاء و فساد و رواج بی حیایی و بی عفتی بوده است؟!!
برنامه هایی چون، از هم پاشیدن کانون خانواده ها، ترویج قمار و ربا، گستاخ کردن جوانان و نوجوانان، آموزش های تروریستی و خرابکاری، طرح و نقشه های شوم فتنه و براندازی نظام و...  از کجا هدایت می شوند؟ آیا اینها همه از فوائد این شبکه های اجتماعی نیست!!!

  • سرباز گمنام

(مریم)

قبل از اینکه به چشم کسی بیاییم چادرم را برمیدارم. زیر چادر، تیپ قرمز و مشکی زده ام. دهان الهام باز می ماند: خاک برسرم مریم این چه ریختیه؟
درحالی که شالم را باز میکنم و موهایم را بیرون می ریزم میگویم: نه پس با قیافه بسیجیا برم ادای ملحدا رو دربیارم؟

الهام خنده بانمکی میکند و می گوید: "نه عزیزم خیلی هم خوشگل شدی جای داداشم خااالی."
دو طرف شال را این طرف و آن طرف شانه ام می اندازم. انقدر عقب است که گوشواره ام پیدا میشود. وقتی در را باز میکنند که داخل بیایند، سوز سرما به گردنم میخورد و بدنم مورمور میشود. جداً سردشان نمیشود که در این سرما شالشان را عقب می برند؟
الهام از قیافه ام خنده اش میگیرد: "وای مریم! تو اگه آب بود شناگر ماهری بودی! چقدرم بهت میاد! تصور کن مسئول فرهنگی بسیج خواهران با این تیپ!!"



بجای این که بخندم نگران میشوم: "میگم یه وقت یکی از خانومای بسیج نیاد منو با این وضع ببینه؟"
- نترس بابا با این آرایشی که تو کردی منم نمی شناسمت! جایی ام که نشستیم خیلی دید نداره!
مسن ترها گاهی با تاسف و کمی عصبانیت نگاهم میکنند و جوانترها با حسرت و تعجب. تابحال این نگاه را تجربه نکرده بودم. با این قیافه معذبم. به خودم نهیب میزنم که: خب جلوی نامحرم که نیست... بعدم باید یکم نقش بازی کنی...
دلم برای چادرم تنگ میشود. طاقت نمیاورم و به الهام میگویم: "چادر رو بده بندازم روی سرم همینجوری."
سخنرانشان خانم حسینی (دقت کنید: حسینی!!) خودش هم یک ته آرایش ملایم دارد و تمام مدت سخنرانی، چشمش به من است. الهام هم طبق نقشه قبلی، هربار درست زمانی که خانم حسینی نگاهم میکند، نگاهی از سر انزجار و تنفر به من می اندازد و غر میزند! حواسش هست که تندتند یادداشت بردارد. من هم باید ادای مریدان شیفته را دربیاورم و محو سخنان گهربار خانم حسینی بشوم مثلا!

  • سرباز گمنام

 در ماه آوریل ۲۰۱۱ ارتش چین اعلام نمود که بر اساس برنامه‌های پیش رو تا سال ۲۰۲۰ نیروهای بسیار مجرب و کارآمد را آموزش داده و بکار خواهد گرفت تا تسلیحات مدرن، جنگ‌های سایبری و نیز وظایف امنیتی نامتعارف را مدیریت نمایند. ارتش چین به منظور نیل بدین هدف سه برنامه عمده را آغاز نموده است که شامل بهینه‌سازی و تنظیم دوباره ساختار استعدادیابی، آموزش‌های پیشرفته در نوآوری‌های تکنولوژیکی و تدارک پرسنل برای مأموریت‌های رزمی ویژه هستند. البته چین تنها کشوری نیست که سرمایه‌گذاری‌ ویژه‌ای در حوزه توانمندی‌های دفاع سایبری انجام می‌دهد.



ژنرال لو یوآن (Luo Yuan)، از فرماندهان ارشد علوم نظامی، در مصاحبه با گلوبال تایمز (Global Times) و با اشاره به مطلب فوق افزود: "با توجه به ورود سایر نیروهای نظامی به حوزه سایبری، غیر منطقی خواهد بود اگر چین چنین کاری نکند. برخی از قرارگاه‌ها یا مؤسسات سایبری این کشورها دارای توانمندی‌های دفاع و تهاجم سایبری هستند. برنامه منطقه نظامی گوانگژو بر آموزش تمرکز دارد و بنابراین نباید از نظر جامعه بین‌المللی حساسیت ‌برانگیز باشد".

  • سرباز گمنام

شاید تجربه کرده باشید!
 اگر حیوان گرسنه ای رو به شما آورد و شما همراهتان غذای مورد علاقه ی آن حیوان وحشی باشد، نمیتوانید او را از خود دور کنید هر چقدر او را برانید باز دورادور شما را تعقیب می کند تا در فرصتی مناسب غذای مورد علاقه خود را از شما برباید حتی اگر به قیمت از بین بردن شما باشد!!!



 اما اگر شما هیچ به همراه نداشته باشید، یا آن غذای مورد علاقه حیوان وحشی را از خود دور کنید. حیوان با اولین ضربه ی شما دور می شود! چرا؟ چون میداند چیزی که مورد پسند او باشد با شما نیست.

 در مواجهه انسان با شیطان نیز چنین است. دل شما مورد نظر شیطان است. نگاهی به دل می کند اگر آذوقه او مانند حب مال و زر و زیور، شهرت، شهوت، مقام، حسادت، تجمل و ... در آن باشد. می گوید به به! چه جای خوبی، همان جا خواهد ماند. 

  • سرباز گمنام

(مصطفی)

ذوالجناحم را می برم داخل حیاط مسجد و روی جک میزنم. هنوز قفل نزده ام که صدایی شبیه صدای تصادف باعث میشود سرم را بلند کنم. از داخل کوچه سر و صدا می آید. سراسیمه میروم به کوچه.

هنوز ازدحام طوری نیست که نبینم حاج آقا محمدی، خون آلود روی زمین افتاده. با دیدن این صحنه دو دستی میزنم توی سرم و خودم را میرسانم به حاج آقا که الان نشسته است و دست و پایش را می مالد. نمیدانم باید چکار کنم. حاج آقا که درد و خنده اش باهم درآمیخته میگوید: "زد و رفت پدر صلواتی...!"



- چی شد حاج آقا؟ کی زد؟ الان خوبین؟ وایسین... تکون نخورین تا زنگ بزنم اورژانس...
- چرا انقدر شلوغش میکنی! درحد یه زمین خوردن بود!
حاج کاظم _از مردان خوب روزگار_ درحالی که لیوان آب را دست حاج آقا میدهد و با دستمالی خون روی صورتش را پاک میکند میگوید: "یه موتوری دوترک بود... اومد زد، یه چیزی گفت و رفت!"

  • سرباز گمنام

 (مصطفی)
قلبم از ضربان می ایستد. ناخودآگاه چشمانم می جوشد اما نمی گذارم ببارند. صدایم از پشت بغض نفس گیرم به سختی شنیده میشود: "راست میگی؟ پیاده؟"
چشمان او هم می درخشد؛ اما او هم نمی بارد: "آره... راست میگم... پیاده..."



پیاده را که میگوید، یک خط نازک روی صورتش کشیده میشود. از چشمش تا پایین. حس میکنم قلبم دارد می سوزد. به زمین خیره میشوم و یک کلمه از آن همه حرف را به زبان نمیاورم؛ خودش می فهمد: "آره میدونم.. الان نمیـ...."
جمله اش تمام نشده، باران میگیرد. حتما قلب او هم می سوزد. هیچ حرفی لازم نیست برای فهمیدن اینکه اگر ما برویم، سنگر خالی چه میشود؟

  • سرباز گمنام

؛ (مصطفی)
نمیدانم... شاید هم من توهم توطئه داشته باشم و الکی نگرانم... اما فقط که من نیستم! همه بچه های بسیج دارند خودشان را می کشند که اقدامی بکنیم برای این فرقه ها. تازه معلوم نیست، این روضه ای که همسر سیدحسین رفته، حرف حسابش چیست؟ گرچه آنطور که خانم ها می گویند، عقایدش به بهایی ها میخورد. اگر بهایی باشند خیلی کارمان سخت میشود...



این چند روز جملۀ «کاش سیدحسین بود» را مثل ذکر تکرار میکنم. اصلا مگر او فرمانده بسیج اینجا نیست؟ خودش باید بیاید کارها را جمع کند!
راستش خسته شده ام از دست روی دست گذاشتن. میدانم نباید شتاب زده عمل کنیم، اما نمی شود عمل نکنیم! فعلا قرار شده انرژیمان را بگذاریم روی روشنگری. به بچه های فرهنگی گفته ام پوسترهایی در این موضوع طراحی کنند. باید جذب را بالا ببریم که دامنه تاثیرمان بیشتر باشد.

  • سرباز گمنام

(مریم)
- پس شمام متوجهش شدید؟ دارن آروم آروم بچه هیئتی هامونو جذب میکنن!
به الهام چشم غره میروم که بگوید. الهام اخم میکند یعنی: "هنوز وقتش نیست." حاج آقا دستی به تسبیح عقیق می کشد. دانه های تسبیح بهم می خورند و سکوت چندثانیه ای جلسه را بهم میزنند. نفس عمیقی می کشد و می گوید: "فعلا نمی خواد تند برخورد کنید. فقط باید جذب مسجدو بیشتر کنیم و روشنگری اینجا انجام بشه. مردم خودشون می فهمن، به شرطی که ماهم حقیقت رو بگیم."
مصطفی آرام ندارد. حالت نشستنش را تغییر میدهد و میگوید: "حاجی اینا خیلی مشکوکن! خیلی بی مهابا دارن سم پراکنی میکنن! انگار پشتشون گرمه!"



حسن که تا الان با انگشتانش ور میرفت میگوید: "شایدم تازه کارن و داغن و نمیدونن چه خبره و نباید انقدر تند برن!"
مصطفی کمی به جلو خم میشود: "مگه اینجا بسیج نداره؟ خب شورای بسیج کارش همینه دیگه! یه گزارش رد میکنیم اگه توجه نکردن خودمون میریم با ضابـ..."
حاج آقا دستش را به نشانه ایست جلو نگه میدارد: "وایسا آقاسید! میدونم نگرانی، ولی نمیشه که چکشی یهو بری همه رو بریزی توی گونی! بذار اول مردمو روشن کنیم که اگه کاری کردیم مردم توجیه شده باشن!"
- از اینا بعید نیست به یه جاهایی وصل باشنا...
- اون دیگه وظیفه بسیج نیست. کار نیروی انتظامی و سپاهه که ته و توی ماجرا رو دربیاره.
علی آقا که تا الان داشت صورت جلسه می نوشت، سر بلند میکند: "پس تکلیف این هیئت محسن شهید معلوم شد."
حسن رو به مصطفی میکند: "قرار شد چه کنیم پس؟"

  • سرباز گمنام

(حسن)

همه تعجب می کنند!!! حاج آقا با حوصله و بدون خستگی جواب می دهد: "آسیب زدن به بدن طبق فقه شیعه و سنی حرامه، امام حسینم راضی نیست به این کار. بعد هم، شما برین توی گوگل کلمه مسلمان شیعه رو به انگلیسی سرچ کنید، ببینید چه صحنه های دردناکی میاد از قمه زنی و عزاداری و خار و غیره. مردم دنیا می بینن شیعه ها اینطورن، اونوقت اگه تو مثلا یه اروپایی علاقمند به اسلام بودی و اینا رو میدیدی، چه حسی پیدا میکردی؟ با خودت نمی گفتی اینا عقل ندارن، وحشی اند؟ تو حاضر بودی شیعه بشی و این کارا رو بکنی؟ قمه زنی باعث میشه شیعه چهره احمق و خشن پیدا کنه. این تهمته به اهل بیت و قرآنی که آسیب زدن به نفس رو حرام کردن."



صدای علی می آید که می گوید: "بچه ها برای امشب کافیه، داره دیر میشه! حاج آقا فرار نمیکنن! بقیش باشه برای بعد."
بچه ها با کمی اعتراض تسلیم علی می شوند. حاج آقا برای حرف آخرش می گوید: "بچه ها به عنوان شیعه واقعی، باید دشمنان الان اهل بیت رو بشناسیم و باهاشون دشمنی کنیم و دوستان رو هم بشناسیم و باهاشون دوستی کنیم. الان ادامه دهنده راه اهل بیت ولی فقیهه، حضرت آقا می فرمایند، ما تشیعی که مرکز تبلیغاتش لندن باشه رو نمی خوایم. باید حواسمون باشه کیا حرف تفرقه و قمه زنی میزنن..."
مصطفی دستانش را می شوید و میرود بین بچه ها؛ من هم پشت سرش.

  • سرباز گمنام

(حسن)
دلم خوش است که جلسات پرسش و پاسخ به قدرت خودش باقی ست. حاج آقا محمدی هم از آن خوبان روزگار است که توانسته در دل بچه ها جاباز کند و جواب سوال ها را بدهد. این روزها، هرکس حرف از کربلا و اربعین می زند هوایی ام می کند بدجور. خیلی از دوستانم عازمند. تلویزیون و رادیو هم انگار بودجه می گیرند که آتش به دل جامانده ها بزنند! شب های جمعه، هم من و هم مصطفی کلا ویرانیم. چرا ما نرویم؟ اصلا خودم میروم دنبال کارهایش... با مریم... مصطفی و الهام را هم می بریم...



متین را صدا میزنم که بیاید سینی چای را ببرد. مصطفی نشسته روی چهارپایه و چنگ در تشت پر از کف، لیوان می شوید. هر دو ساکتیم و گوش می دهیم به بحث های بچه ها و سوالاتشان. مصطفی، بهم ریخته و کمی عصبی با لیوان ها کشتی می گیرد. پیداست که اینجا نیست و در حرف های بچه ها سیر می کند. ناگهان سر بلند می کند و کلا دست از کار می کشد. دست کفی اش را میزند زیر چانه اش و سراپا گوش می شود.
- آخه ببینید، مگه حدیث نداریم که کسی که با امام علی (علیه السلام) دشمن باشه بوی بهشت به مشامش نمی رسه؟ چرا ما باید با دشمن اماممون وحدت داشته باشیم؟ اینکه به ضرر شیعه ست؟!

  • سرباز گمنام

 (الهام)
می دانم این روزها کارش زیاد است. برای همین وقتی دیدم بهم ریخته است، به روی خودم نیاوردم. امشب دعوت داریم خانه شان، ولی خودش نیست. حسن گفت رفته همان هیئت مشکوک را ببیند. از همین حالا، بوی دردسر می آید. نمی دانم با این مسائل، اتفاقاتی که افتاده را بگویم یا نه؟



زودتر از آنچه فکر می کردم رسید. با سرعت به استقبالش میروم و با خوشرویی سلام می کنم. چشم هایش پر از غم و اندوه است ولی لبخندی تحویلم می دهد و سلام می کند و با اینکه خستگی و ناراحتی از سر و رویش می بارد، بین جمع می نشیند و سعی دارد به زور بخندد. حسن به شوخی می پرسد: "خب مهندس! چرا نموندی شام هیئت رو بخوری؟"
مصطفی اما انگار اصلا قضیه را نگرفته است. آرام می گوید: "من! ابدا! شام اونجا رو بخورم؟!"
حسن می فهمد حال مصطفی خوب نیست و نباید ادامه دهد. خود حسن هم این مدت چندان سرحال نبود. جدی می شود: "چه خبر بود؟"
مصطفی پوزخندی عصبی می زند: "فکرشو بکن! منو انداختن بیرون فقط برای اینکه لخت نشدم!"
مرتضی پابرهنه می دود وسط بحث: "پس بگو! از این ناراحتی!"
مصطفی حتی متوجه طعنه کلام مرتضی هم نمی شود. وقتی دوباره پوزخند می زند، می فهمم که روی مرز انفجار است. بی سر و صدا بلند می شوم میروم به آشپزخانه. مادرها آنجا را گوشه دنجی یافته اند برای حرف زدن. به مادر مصطفی می گویم: "ببخشین مادر، مصطفی یکم اعصابش بهم ریخته است، میشه براش گل گاو زبون دم کنم؟"

  • سرباز گمنام

 (مصطفی)
اینبار قرار شد خودم بروم درباره هیئت تحقیق کنم. هنوز برایمان ثابت نشده که دلیل این حرف ها جهل است یا عمد؟ اگر عمد باشد، خدا به دادمان برسد. اگر کافر و بی دین و لامذهب بودند راحت میشد حریفشان شد، اما گرگی که لباس گوسفند پوشیده باشد خطرش بیشتر است. اگر هم بخواهیم جلویشان را بگیریم، مردم می گویند چرا با اولاد پیغمبر می جنگید؟ چرا با جلسه اباعبدالله – که قربانش بروم- مخالفید؟


نمیدانم؛ شاید هم به قول حسن، من بیش از حد حرص می خورم و نگرانم. حسن برعکس من، بی خیال و خونسرد است. اما من به پدرم رفته ام. رگ مدیریتم که بجنبد، خدا می داند چه می شوم!
با همین فکرها آدرس را پیدا می کنم. از اول تا آخر کوچه را پرچم زده اند و بوی اسپند می آید. هیئت محسن شهید! این رقمه اش را نشنیده بودیم. از پیرمردی که اسپند دود می کند می پرسم: "ببخشید، هیئت اینجا برنامش چجوریه؟"

  • سرباز گمنام

حسن

- کی گفته لعن نکنیم؟ باید روشنگری بشه! باید همه بدونن این عمر و ابوبکر ملعون چه کردند با دختر پیامبر؟ وحدت کجا بود؟ باید با دشمن امیرالمومنین وحدت داشته باشیم؟ سرتونو شیره نمالن با این حرفا...
دلم در سالن کنفرانس است و فکرم در روضه دیروز. خیره ام به مصطفای بالای سن اما اصلا نمی فهمم چه جوابی به اساتیدش می دهد.

صدای سخنران دیروز در ذهنم می پیچد.



روحانیِ سید و مسنی که همه مریدش بودند و التماس دعایش می گفتند. برایشان مثل خود امام بود انگار! هر بار هم بین حرف هایش صدای لعن بر خلفا بلند میشد. 
وقتی همه صلوات می فرستند، به خودم می آیم و می فهمم جلسه دفاع تمام شده. همه از جا بلند می شوند جز من.

سرم هنوز درد می کند. بس که ریتم مداحی دیروز تند بود! آنقدر تند که نفهمیدم مداح چه می گوید. اما یک قسمت از شعر را که شنیدم، کلا دست احمد را گرفتم و زدم بیرون. آنجا که مداح خواند: "خدایی دارم و نامش حسین است"...(نعوذ بالله)
از دیروز تا الان، اعصاب برایم نمانده است. قرار بود مصطفی برود ولی درگیر پایان نامه و دفاعش بود. نمی دانم چرا اصلا به این هیئت دل خوشی ندارم. یک لحظه با خودم می گویم شاید حسادت باشد؛ شاید حسودی ام شده که هیئت شان امکانات خوبی دارد!
خداراشکر فعلا کسی با من کاری ندارد و همه دنبال آقای مهندس مصطفی(!) هستند. آنقدر در خودم فرو رفته ام که نمی فهمم کی دفاع سیدمصطفی تمام شد و نمره نوزده را گرفت و راه افتادیم که برویم رستوران تا شیرینی بدهد.
آنقدر حواسم پرت است که همه می فهمند ذهنم درگیر است و چندبار سربه سرم می گذارند اما باید با مصطفی حرف بزنم تا به نتیجه برسم.

  • سرباز گمنام

حسن:
یکبار دیگر تعداد را می شمارم و کفش می پوشم. نمیدانم چقدر در حسابم هست. تا برسم به مغازه حمیدآقا، به این نتیجه رسیده ام که یک آبمیوه حدودا ۱۰۰۰ تومان می شود و برای سی نفر، می شود ۳۰۰۰۰تومان. همین کافی ست! نه آنها هتل آمده اند نه من سر گنج نشسته ام! آهان نذر مریم داشت یادم می رفت، سی تا هم تی تاپ. نذر مادر و الهام هم باشه برای هفته ی بعد.
آبمیوه ها را همراه با تی تاپ ها که می برم به بچه ها تعارف کنم، چهره سیدمصطفی درهم می رود. بچه ها آنقدر از سر و کول هم بالا رفته اند که سنگ هم باشد می خورند.



مصطفی در گوشم می گوید: "اینا چیه؟ دوباره گدابازی در آوردی؟ طفلیا خیلی کالری سوزوندن، یه کیک درست و حسابی میگرفتی که پس نیوفتن! تو مسئول تدارکاتی یا ندارکات؟"
ابرو بالا می دهم: "بودجه نداریم اخوی! اگه کلیه ت خوب کار میکنه بده بفروشیم، یه سفره رنگین بندازیم!"
مصطفی درحالی که بچه ها را برای رفتن بدرقه می کند می گوید: "حالا اربعین و بیست و هشت صفر رو چکار کنیم؟"
درحالی که با کامران دست می دهم رو به مصطفی می کنم: "صاحب مجلس خودش میرسونه، انقدر حرص نخور!"
صدای احمد، مصطفی را به سمت خودش می کشد. احمد مثل همیشه پر سروصدا و شلوغ است. درحالی که محکم با سیدمصطفی دست می دهد می گوید: "آقاسید! یه هیئت دوتا کوچه بالاتر هست هفتگی! پسرعموهاتونن!"

  • سرباز گمنام

خلاصه ای از بخش اول داستان روزهای با تو بودن...


مسجد صاحب الزمان در یکی از مناطق قدیمی تهران مسجدی بسیار فعال است... 

این مسجد به همت حاج اقای محمدی روحانی مسجد و سید حسین کاظمی پور فرمانده بسیجی، به یک پایگاه فعال تبدیل شده است...

از کلاسهای دفاع شخصی و آموزش های رزمی گرفته تا کلاس های پرسش و پاسخ و بحث و روشنگری در مورد فضای مجازی و انواع کلاس های مختلف برای خواهران...

حسن صبوری پسرخاله ی سیدحسین یکی از دوستان خود، به نام سید مصطفی باقری را جذب مسجد می کند... و باعث می شود تا خانواده سید مصطفی و حسن وارد فعالیت های مسجد شوند...

در نهایت خانم صبوری مریم، خواهر سید مصطفی را برای حسن خواستگاری کرده و خانم باقری هم الهام، خواهر حسن را برای مصطفی خواستگاری میکند...

سید حسین نیز برای انجام ماموریتی به سوریه می رود و سید مصطفی را جانشین خود در مسجد قرار می دهد ... اما با رفتن سید حسین جلسات و هیئت هایی در محله شکل میگیرد که صحبتها و تبلیغاتشان کاملا مشکوک است...


لطفا بخش اول داستان را در لینک زیر مطالعه کنید...

http://jebheeqdam.ir/node/7


ادامه داستانِ
    روزهای با تو بودن
                   بخش دوم
                      "بهشت جهنمی"
                         شبهات فرقه های ضاله
                            وعده ی ما از امشب روز عید
                                                            یا علی


بخش دوم داستان به نام بهشت جهنمی از امشب منتشر می شود


در بخش اول به تمام سوالاتتان در مورد فضای مجازی جواب دادیم
در بخش دوم سعی داریم در مورد فرقه های ضاله صحبت کنیم
 حتمااا ما رو دنبال کنید..
مطلب خیلی مهمه

  • سرباز گمنام


"وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَـَذَا بَلَدًا آمِنًا؛ و (به یاد آر) هنگامی که ابراهیم عرض کرد: پروردگارا، این شهر را محل امن و آسایش قرار ده " بقره 126


وظیفه هر حکومتی به خصوص حکومت اسلامی، تأمین امنیت و حفظ آن است. 

 در اهمیت امنیت همین بس که حضرت ابراهیم خلیل الله (علیه السلام) در دعاهای خود مستقیما برای امنیت مکه دعا کردند.

امنیت ابعاد مختلفی دارد. اگر در یک بعد به امنیت اخلال وارد شود، ابعاد دیگر نیز با مشکل روبرو خواهند شد.



 همانطور که همه شاهد آن هستیم، وضعیت تأسف بار کشور و فتنه ها و آشوب های مختلف در سراسر کشور، حاصل عدم استقلال و امنیت در فضای مجازی و توجه نداشتن به راه اندازی شبکه ملی اطلاعات است؛ که نتیجه آن نفوذ استکبار و صهیونیسم جهانی به این عرصه و تولید و عرضه شبکه های به ظاهر اجتماعی برای نفوذ، جاسوسی، تسخیر افکار و هدایت جریان ها و نیرو های ضد انقلاب برای نابودی امنیت و استقلال جمهوری اسلامی ایران است...

  • سرباز گمنام

روزها پی هم می آمدند و می رفتند.

نسبت به امور جامعه و تحولات آن بی تفاوت بودم. از سیاست و حرف های سیاسی بدم می آمد. اخبار که نگو... اصلا حوصله ی اخبار را نداشتم. 

ولی رهبری را خیلی دوست داشتم و دارم، گاه گاهی در لابه لای روز مره گی ها یا روز مرده گی هایم! سخنان ایشان، گوشم را نوازش می داد. 

کم و بیش اهل مطالعه بودم، کم کم به سخنرانی های حضرت آقا علاقمند شدم و از طریق سایت لیدر، سخنان ایشان را در محافل مختلف دنبال می کردم.



کمی که در صحبت های ایشان عمیقتر شدم متوجه شدم حضرت آقا روی بصیرت و بصیرت افزایی آحاد جامعه به خصوص جوانان تاکید خاصی دارند.

 برداشت من این شد که نباید نسبت به جامعه و رویدادهای آن بی تفاوت باشم.

خب، من هم به عنوان عضوی از جامعه احساس مسئولیت کردم و پیگیر مسائل روز شدم و کم کم به اخبار نیز علاقمند شدم.

در اثنای این جریانات از هجوم شبکه های اجتماعی با خبر شدم که در میان همه ی آنها تلگرام و اینستاگرام گوی سبقت را ربوده بودند.

به تلگرام سری زدم اما پس از چندماه به لطف خوبان از آن فضای متعفن خارج شدم. 

بماند که چطور از آنجا بیرون آمدم! قصه ی آن بسیار طولانی ست...! 

اما از همان اول از اینستاگرام می ترسیدم. شنیده بودم که آنجا همه آزاد هستند... هر فیلم و عکسی در آنجا به اشتراک گذاشته می شود.

آخر مگر من چقدر در ایمانم راسخ هستم که بخواهم وارد این فضاها شوم و آلوده نشوم؟!!

مگه میشود انسان خودش را در دریا بندازد ولی خیس نشود؟!! ممکن است غرق نشود اما قطعا خیس خواهد شد!

خلاصه نرفتم.

  • سرباز گمنام


حضرت آیت الله خامنه ای فرمودند: "اینجا جمهوری اسلامی ایران است و در این کشور مبنا اسلام و قرآن است. اینجا جایی نیست که سبک زندگی معیوب و ویرانگر و فاسد غربی بتواند اعمال نفوذ کند. در نظام جمهوری اسلامی پذیرش چنین سندی، معنا ندارد....به چه مناسبت یک مجموعه به اصطلاح بین المللی که تحت نفوذ قدرتهای بزرگ نیز قرار دارد، به خود حق می دهد که برای ملتهایی با تاریخ و فرهنگ و تمدن گوناگون، تکلیف معین کند."1



طبق فرمایش ایشان باید بررسی کرد که منظور از سند چیست؟

با کمی تحقیق متوجه می شویم که وزرای دولت یازدهم در آذر ماه ۱۳۹۵ سند ملی آموزش ۲۰۳۰ را برای اعمال هدف‌های آموزشی طی یک مراسم رونمایی کردند. گفته شد که این سند توسط کمیسیون علمی، فرهنگی و تربیتی سازمان ملل (یونسکو) در ایران در چارچوب عمل جهانی آموزش ۲۰۳۰ به عنوان سند ملی و آموزش ملی ۲۰۳۰ ایران تصویب شده است. 

اما سند ۲۰۳۰ یونسکو یا اهداف توسعه پایا با نماد اختصاری SDGs مجموعه‌ای از اهداف هستند که به آینده مربوط می شود! اما کدوم مسائل آینده؟!!

  • سرباز گمنام


«قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَیْدیهِمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِالظَّالِمینَ»(1)

این کلام آسمانی خداوند است. چه زیبا، دوست و دشمن را از هم متمایز می کند. چه زیبا دشمن را معرفی می کند. در تفسیر این آیات گفته شده است2 که یهود خود را ملت برتر میداند و حتی آخرت و لذت هایش را برای خود می داند! اما خداوند پرده از دروغ آنها برداشته و می گوید اگر سرای آخرت را برای خود می دانید پس چرا آرزوی مرگ نمی کنید و عمر هزارساله می خواهید؟!!



و در ادامه میفرماید: آرزوی مرگ نمی کنید چون اعمالتان بسیار زشت است و خودتان به خوبی می دانید؛ برای همین عمر هزارساله می خواهید اما غافل از اینکه بعد از هزارسال هم، عاقبت به سوی من خواهید آمد. 

این ملت یهود است که قرآن این چنین محکم در موردشان صحبت می کند. این آیات برای ما بسیار روشن است چرا که امروز همه شاهدند که چگونه یهود خود را گل سرسبد عالم می داند و تلاش می کند تا برتری خود را به جهان ثابت کند و ملت ها را تحت تسلط و سیطره خود درآورد؟!!

این دشمن قسم خورده، برای رسیدن به اهداف باطل خود شب و روز کار می کند، بدون خستگی. 

  • سرباز گمنام