جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

بهشت جهنمی قسمت بیست و یکم

يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۷ ب.ظ

(مصطفی)
هنوز بعد آخرین تمرین نفس تازه نکرده اند که میروم بالای سرشان: "بچه ها کیا هنوز پروندشون ناقصه؟"
کسی جواب نمیدهد. میگویم: "هرکی مدارکشو کامل نیاورده تا هفته دیگه بیاره، میخوام اسم رد کنم برای دوره مقدماتی یک."
به محض شنیدن این جمله، همهمه می شود. آنها که دوره را رفته اند برای بقیه قیافه می گیرند و از دلاوری هایشان(!) می گویند. عباس با بچه ها خداحافظی می کند و به سمتم می آید: "چطوری سید؟"

- پیرمون کردن با این پرونده هاشون. مهدی می گفت خیلی از عکسا فتوکپیه، حوزه قبول نمی کنه.
- بنده خدا مهدی، کار نیرو انسانی به قول تو پیر می کنه آدمو.
- دوره مقدماتی یک توی مسجد ماست، قرار شده شما بشی مسئول آموزش اسلحه و حفاظت.
در دفتر را باز می کنم و تعارف میزنم که برود تو؛ اما می گوید من سمت راست ایستاده ام و اول مرا می فرستد. همزمان می گوید: "مطمئنی اینجا به صلاح هست آموزش داده بشه؟"
وقتی عباس این حرف را بزند یعنی باید مسئله را فوق جدی گرفت: "چطور؟"
- با این جوی که هست و هیئت محسن شهید و این بهاییا خیلی علیهمون گارد گرفتن، شاید بهتر باشه حداقل آموزش سلاح رو بذاریم جای دیگه...

اخم هایم درهم میرود: "عباس اتفاقی افتاده؟ خبری شده که من نمی دونم؟ آخه چرا باید خطرناک باشه؟"
عباس برای گفتن چیزی دل دل میکند و آخر هم منصرف می شود: "بی خیال داداش. همینجوری نگران شدم."
- نه خوب اگه چیزی هست منم باید بدونم!
بچه های شورا در میزنند و یکی یکی می آیند داخل؛ طوری که عباس میتواند از جواب دادن طفره برود. جلسه امروز هم مثل همیشه با صوت قرآن علی شروع میشود و بازهم محور حرفهایمان هیئت محسن شهید است. می پرسم: "تونستید بفهمید با فرقه شیرازی ها ارتباط دارن یا نه؟"
عباس سر به زیر می اندازد و حسن جواب میدهد: "آره... فهمیدیم یه فیلمبردار دارن که مستقیم فیلم عزاداریا و سخنرانیاشونو میفرسته برای یکی از شبکه های شیعه لندنی. شبکه .......... ."
مثل برق گرفته ها نگاهش می کنم: "مطمئنی؟"
با تأسف سر تکان میدهد. معترضانه رو به عباس می کنم: "اگه نیروی انتظامی نمیخواد اینا رو جمع کنه، بذار با بچه های حوزه خودمون میریم جمعشون می کنیم."
عباس که تا الان سرش پایین بود ناگاه سر بلند میکند: "نه سید! الان وقتش نیست."
- چی چی و وقتش نیست؟ پس کی وقتشه؟ لابد وقتی توی هفته وحدت، اومدن مراسم برائت از اهل سنت راه انداختن اون موقع وقتشه که حسابی باهاش سر و صدا کنن، آره؟
عباس سعی دارد آرام و عادی باشد، برعکس من که برافروخته ام.
- سیدجان مطمئن باش نیروی انتظامی و سپاه و صدتا نهاد دیگه الان در جریان کارای اینا هستن، ولی حتما دلیل داره که اقدام نمیکنن. بهتره مام صبر کنیم و کارمونو ادامه بدیم. مطمئن باش اثر روشنگری خیلی بیشتر از این اقدامای یهوییه، اگه نبود انقدر عصبانیشون نمی کرد.
علی هم کلافه شده: "عباس شما چیزی میدونی که ما نمی دونیم؟"

ادامه دارد...

  • سرباز گمنام

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی