جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

بهشت جهنمی قسمت بیستم

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۳۳ ب.ظ

(مریم)
- ولی به نظر من، اعتقاد یه امر شخصیه. تو اجازه داری هر اعتقادی داشته باشی اما حق نداری منو مجبور کنی مثل تو فکر کنم. چون فکر هر آدمی برای خودش محترمه. تقدسی که شما میگید، فقط یه مسئله ذهنیه نه حقیقی. من به تو حق میدم موقع نماز احساس خوبی داشته باشی، تو هم به من حق بده که با کائنات لذت ببرم. این یعنی آزادی!



الهام چند بار با خودکار روی زمین میزند و در حالی که نگاهش روی زمین است، لبخند میزند: "به نظرت سجده کردن مقابل یه گاو، عاقلانه ست؟ یا سجده مقابل سنگی که خودت ساختیش؟"
لبانش را جمع میکند و سر تکان میدهد: "نه... یکم احمقانه به نظر میاد... خیلی احمقانه!"
الهام با بی تفاوتی شانه بالا میدهد: "ولی خیلی ها توی هند هنوزم همچین کارایی میکنن و بهش اعتقاد دارن. اینم یه اعتقاده، به نظرت محترمه؟"
مهسا با انگشتانش بازی میکند. الهام لبخند میزند: "ببین مهساجان! اینکه یه عده به چیزی اعتقاد داشته باشن دلیل بر درستیش نمیشه! اگه بخوایم بگیم به تعداد همه آدمای دنیا عقیده و حرف درست وجود داره سنگ رو سنگ بند نمیشه چون هرکسی میتونه بگه حرف من درسته پس طبق حرفم کاری رو که میخوام انجام میدم! مشکل چیه؟ این که معیار رو گذاشتیم عقیده. عقیده یعنی چیزی که من عمیقا قبولش دارم و به روحم گره خورده. میتونه درست یا غلط باشه."
مهسا چشم تنگ میکند: "یعنی تو میگی عقیده هیچکس کاملا درست نیست؟"
حرف الهام را کامل میکنم: "حالا فرض کن ما یه قانون بخوایم که مثلا باهاش یه معاهده بین المللی بنویسیم. هرکدومم یه عقیده داریم و یه چیز میگیم. چکار باید بکنیم؟ کدوم عقیده رو معیار بذاریم؟"
مهسا تند و فرز جواب میدهد: "خب ولی همه عقل داریم. عقل معیاره دیگه! انسانیت معیاره!"
- خب با این حساب، پرستیدن گاو و بت، بی بندوباری، خشونت، تثلیث (اعتقاد به سه خدایی در مسیحیت) غیر عقلانیه و ما به عقاید محترم یه تعداد زیادی از مردم جهان بی احترامی کردیم. حالا اگه بخواد قانون ما اجرا بشه، تکلیف اون مردم چیه؟
- اعتقاد یه چیز شخصیه!
الهام میگوید: "اما رفتار هرکسی بر اساس اعتقادشه و رفتارای ما توی جامعه اثر میذاره. پس چه بخوایم چه نخوایم، عقیده یه امر اجتماعیه. اگرم تلاش کنی تو قلبت نگهش داری، دیگه اسمش اعتقاد نیست، در حد یه نظریه ست."
ادامه حرفم هنوز مانده است: "اما گفتی انسانیت... خیلی چیز خوبیه اگه درحد یه کلمه باقی نمونه! انسانیت تعریف میخواد. کی تعریفش میکنه؟"
- یه سری اصول انسانی تو همه جای دنیا ثابت و مقدسه. مثل عفت، صداقت، عدالت، صلح...
الهام نمیگذارد حرفش کامل شود: "مگه خودت نگفتی تقدس یه مسئله ذهنیه نه حقیقی؟ چطور میتونی قوانینتو براساس چیزای ذهنی بسازی؟ بعد هم خیلی از مردم دنیا همینارو قبول ندارن و بهشون عمل نمیکنن. چون به نفعشون نیست. برای همینه که میگیم معیار آدما نیستن؛ معیار حقیقته. بله مردم همه یه سری چیزا رو قبول دارن، همینو میگیم فطرت. اما اگه همون مردم از عقیده شون برگردن، حقیقت تغییر نمیکنه. آدما بخاطر مقام خلیفه اللهی قابل احترام و باارزشن، معیار حقیقته و ارزش آدما، به نزدیکیشون به حقیقته. چون حقیقت ثابت و واحد و واقعی و عقلانیه. حالا این حقیقت چه چیزی میتونه باشه جز خدا؟ توحیدم یعنی همین که معیارمون خدا باشه فقط."
لبخند پیروزمندانه ای میزنم: "پس تقدسم یه چیز حقیقیه؛ هرچیزی که الهی باشه مقدسه. قانون الهی، نماینده الهی، کتاب الهی..."
- یعنی شما میخواید عقیدتونو بهم تحمیل کنید؟
پیداست دنبال جوابی دندان شکن میگردد که این را میگوید. الهام لبخند میزند: "ما نمیتونیم کسی رو مجبور کنیم چطور فکر کنه، ولی میتونیم حقیقت رو نشون بدیم."
- از کجا میدونید حرفتون حقیقته؟ حقیقت آزادیه!
- آزادی ای که شما میگی خودشم نمیدونه حقیقت کجاست؟ اینو خودت گفتی! مبنای حرف ما هم کتاب خداییه که توی تاریخ بشر انقدر واضح و مشخص بوده که حتی نیاز به استدلال هم برای اثباتش نیست، گرچه استدلال های محکمم وجود داره!
به ساعتش نگاه میکند و بلند میشود: "ببخشید من باید برم... بعدا با هم صحبت میکنیم. خوشحال شدم..."
الهام با مهسا دست میدهد: "جمعه به مناسبت میلاد پیامبر(صلوات الله علیه و آله) جشن داریم. خوشحال میشم ببینمتون."
لبخندی ساختگی میزند: "مرسی. فعلا."
تا دم در بدرقه اش میکنم: "یا علی."

- مریم، مهسا دوستت بود؟!

- نه باابااا! وقتی دم خونه ها بسته های فرهنگی را میدادم مهسا خیلی سوال می کرد گفتم الان وقت ندارم بیا مسجد تا با هم بیشتر آشنا بشیم. خدا کنه بازم بیاد. تو اون خونه مثلا مادر شهید هم یه بار دیده بودمش ولی حرفی نمی زد فقط نگاه می کرد. 

- از این جوونا زیاد داریم که طالب حقیقتن. منم با چند تاشون وقتی صحبت می کردم خیلی تحت تأثیر قرار می گرفتن.

ادامه دارد...

  • سرباز گمنام

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی