جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

بهشت جهنمی قسمت هجدهم

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ

(الهام)
کتابهایی که داده هم بیشتر درباره سکولاریسم است و از زبان اندیشمندان خارجی و معدودی مثلا اندیشمند ایرانی، تلاش دارد اثبات کند دین یک تجربه و احساس شخصی ست نه نیاز جامعه! بعد هم خیلی نرم به تبلیغ و ترویج عقاید بنیادین بهاییت مانند میثاق و مظهر الهی و... می پردازد (به دلیل خطر شدید انحراف این کتب ضاله، از نامبردن آنها معذوریم).
اصلا دردمان همان وقت شروع شد که دین را از زندگیمان کنار زدیم و الان به جایی رسیده ایم که باید توی سرمان بزنیم و بگوییم چرا انقدر آمار افسردگی در جوامع مدرن بالا رفته؟ دلیلش هم واضح است... دین را اگر از جامعه حذف شود، کفاف نیازهای فردی را هم نمیدهد؛ چون انسان درون غار زندگی نمیکند که فقط نیاز فردی داشته باشد!
با وجود اینکه مطمئن شده ایم خانم حسینی سعی دارد عقاید بهایی را به شکلی فریبنده به خورد مردم بدهد، چندان ناامید نیستیم. مریم برای عادی کردن ماجرا، چندبار دیگر هم به مراسم میرود اما درحال طراحی سوالات مسابقه کتابخوانی هستیم. پول هم از نذرها و کمک های مردم جور شده و توانسته ایم تعداد قابل توجهی کتاب بخریم. مریم تمام وقتش را گذاشته تا کتاب را خلاصه کند و بریده های کتاب را به صورت بروشور چاپ کنیم. در کل، با هزار و یک بدبختی بسته فرهنگی مختصری آماده کرده ایم برای بیست و هشت صفر. سعی کرده ایم شبهات را تا جایی که شده به زبان ساده پاسخ بدهیم.
مصطفی جعبه ها را پشت صندوق عقب ماشین پدر -که الان دست ماست!!- میگذارد و مریم صندلی عقب می نشیند. راه می افتیم برای پخش بسته. در خانه ها را می زنیم و ضمن تسلیت ایام، درباره مسابقه کتابخوانی توضیح میدهیم. چند کوچه پایین تر که میرویم، -حوالی خانه همان مثلا مادر شهید- خانمی با گرفتن بسته می پرسد: "ممنون ولی دیروز بهم کتاب دادین."
بی آنکه بخواهم، اخم هایم درهم میرود اما سعی دارم عادی جلوه دهم و به زور میخندم: "اما ما امروز شروع کردیم به کتاب دادن حاج خانوم. کی کتاب بهتون داده؟"
- گفتن از طرف موسسه ............ اومدن. میگفتن یه موسسه خیریه ست و اینا. خدا خیرشون بده، یه صدقه ای هم دادم که بدن به بچه های بی بضاعت.
- شما ازشون کارت نخواستین؟
- نه... میگفتن برای فقرای اقلیت های مذهبی هم کمک جمع میکنن. خمس و زکات و فطریه هم میگیرن.
حس میکنم شاخ هایم درحال روییدن است. تعجبم را به روی خودم نمیاورم چون باید زیر زبانش را بکشم: "آفرین...(تمام ناسزاهای عالم در این آفرین بود!) حالا چی دادن بهتون؟"
- چه میدونم مادر... بذار برم بیارم...
خداراشکر که همکاری میکند. میرود و چند لحظه بعد با یک کتاب برمیگردد. کتاب باریکی ست... با خواندن عنوان کتاب، چشمانم از حدقه بیرون میزند. یکی از ضاله ترین کتابهایی که به مریم هم داده بود... وای من!
باید بر خودم مسلط شوم. آرام می پرسم: "به همه همسایه ها میدادن؟"
- آره... گفتن هدیه ست...
- آهان... حالا شما این هدیه ما رو هم بگیرین بخونین... ما از طرف مسجدیم... ولی حاج خانم، هرکسی اومد گفت از موسسه خیریه ام اول مدارکشو دقیق ببینین. چون من چیزی درباره این موسسه نشنیدم و فکر نکنم معتبر باشن.
- خدا خیرت بده دخترم. بیا، این کتابشو بگیر ببین چیه؟ یه موقع حرفای ضاله نداشته باشه...
خدا خیر بدهد به چنین آدم های هوشیاری... لبخند میزنم و تشکر میکنم که حواسش هست هرکتابی را نباید خواند...!

ادامه دارد...

  • سرباز گمنام

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی