جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

بهشت جهنمی_ قسمت پانزدهم

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ

(مصطفی)
بعد مدتها دوباره میروم به سالن رزمی. خیلی وقت بود کارهای بسیج نگذاشته بود بیایم خدمت علی و دار و دسته اش. علی در واقع شاگرد سیدحسین است و حالا که سید نیست، او کلاس های رزمی را می چرخاند. در گروه فرهنگی هنری هم حرف هایی برای گفتن دارد. دستپخت سیدحسین است دیگر....!



مرا که می بیند، کمی سر و وضعش را مرتب میکند و جلو می آید: "به! سلااااام آقاسید! چه عجب از اینورا."
بندهای کمربند مشکی اش را میگیرم و می کشم طوری که فشارش را حس کند: "تو کِی مشکی گرفتی بچه؟ آخرین بار یادمه زرد بودی!"

علی لبخندی از سر خویشتنداری میزند: "احترام پیشکسوتان واجبه."
لباس تکواندو را از داخل ساکم بیرون می کشم. خیلی وقت است سراغش نرفته بودم. یا جای خط های تا رویش مانده یا چروک شده. مهم نیست، می پوشمش. با بقیه بچه ها شروع می کنیم به گرم کردن. تازه می فهمم این مدت چقدر بدنم خشک شده بوده!
علی که کنار من نرمش میکند، آرام میگوید: "چی شده آقاسید هوس ورزش رزمی کردن؟"
درحالی که درد حاصل از کشش پاهایم را تحمل میکنم جواب میدهم: "حالم خوش نیست، میخوام تخلیه شم! بهتره بیخیال مبارزه شی اخوی!"
علی «آهان» آرامی میگوید و به بچه ها تشر میزند که درست نرمش کنند. نه به این فروتنی اش و نه به آن داد زدن هایش سر بچه ها!
انقدر به کیسه بوکس و میت های بیچاره ضربه میزنم که خیس عرق شوم. صدای کیاپ کشیدنم بین صدای بچه ها گم شده، اما خودم صدای خودم را می شنوم. انگار خود یاسر الحبیب یا شیرازی جلویم ایستاده باشد! مریم راست میگوید، باید کتاب پخش کنیم بین بچه ها. باید به واحد فرهنگی هم بگویم سیر نمایشگاهی بگذارد... مهدی هم باید برنامه های کانال را ببرد به سمت مباحث اعتقادی... حاج آقا هم که کارش را خوب بلد است... جلسات را می بریم به سمت پرسش و پاسخ...
ورزش کمک میکند مغزم بهتر کار کند. وقتی علی صدایم میزند که سرد کنیم، به خودم می آیم. تازه درد پاهایم را حس میکنم. نمیدانم بخاطر شدت ضربات است یا دوری ام از ورزش؟
با حوله عرقم را خشک میکنم که عباس میرسد. بچه هایی که برای تمرین سرود اسم نوشته اند قرار است تست بدهند. بچه ها دورش را میگیرند. باید تست گرفتن تا قبل از نماز مغرب تمام شود...
می نشینم گوشه ای از شبستان؛ نشستن که نه، رها میشوم. مشغول تماشای عباس و بچه هایم که علی با یک لیوان شربت آبلیمو میرسد: "پاهات درد میکنه سید؟"
سر تکان میدهم. با دلسوزی میگوید: "خب چرا همه کارا رو خودت میکنی؟ انقدر حرص نخور سید! یه ذره م به زندگیت برس! صفر تموم شه ما شیرینی عروسی میخوایما."
تازه یادم می افتد چیزی به اربعین نمانده. خدا خودش بخیر کند.می پرسد: "میگم سید... یکی از بچه ها چند روز پیش ازم پرسید چرا انقدر اسلام حرف از جهاد میزنه، ولی توی بقیه ادیان اینطور نیست؟"
یک جرعه از شربت می نوشم. دلم شربت انبه میخواهد... نگاهی به علی میکنم: "خب تو چی بهش جواب دادی؟"

ادامه دارد...

  • سرباز گمنام

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی