جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

بهشت جهنمی_ قسمت دوم

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۵۶ ب.ظ

حسن

- کی گفته لعن نکنیم؟ باید روشنگری بشه! باید همه بدونن این عمر و ابوبکر ملعون چه کردند با دختر پیامبر؟ وحدت کجا بود؟ باید با دشمن امیرالمومنین وحدت داشته باشیم؟ سرتونو شیره نمالن با این حرفا...
دلم در سالن کنفرانس است و فکرم در روضه دیروز. خیره ام به مصطفای بالای سن اما اصلا نمی فهمم چه جوابی به اساتیدش می دهد.

صدای سخنران دیروز در ذهنم می پیچد.



روحانیِ سید و مسنی که همه مریدش بودند و التماس دعایش می گفتند. برایشان مثل خود امام بود انگار! هر بار هم بین حرف هایش صدای لعن بر خلفا بلند میشد. 
وقتی همه صلوات می فرستند، به خودم می آیم و می فهمم جلسه دفاع تمام شده. همه از جا بلند می شوند جز من.

سرم هنوز درد می کند. بس که ریتم مداحی دیروز تند بود! آنقدر تند که نفهمیدم مداح چه می گوید. اما یک قسمت از شعر را که شنیدم، کلا دست احمد را گرفتم و زدم بیرون. آنجا که مداح خواند: "خدایی دارم و نامش حسین است"...(نعوذ بالله)
از دیروز تا الان، اعصاب برایم نمانده است. قرار بود مصطفی برود ولی درگیر پایان نامه و دفاعش بود. نمی دانم چرا اصلا به این هیئت دل خوشی ندارم. یک لحظه با خودم می گویم شاید حسادت باشد؛ شاید حسودی ام شده که هیئت شان امکانات خوبی دارد!
خداراشکر فعلا کسی با من کاری ندارد و همه دنبال آقای مهندس مصطفی(!) هستند. آنقدر در خودم فرو رفته ام که نمی فهمم کی دفاع سیدمصطفی تمام شد و نمره نوزده را گرفت و راه افتادیم که برویم رستوران تا شیرینی بدهد.
آنقدر حواسم پرت است که همه می فهمند ذهنم درگیر است و چندبار سربه سرم می گذارند اما باید با مصطفی حرف بزنم تا به نتیجه برسم.

آخر سر، موقع ناهار، مصطفی می زند پشتم و می گوید: "چیه تو اینقدر سیب زمینی شدی؟ چته تو؟ شدی عین برجِ زهـ..."
مریم نمی گذارد ادامه دهد: "عه! داداش! خب ذهنش درگیره دیگه... دیروز رفته بودیم این هیئته که یکی از نوجوونای مسجد گفته بود... سخنرانش کلا وحدت بین مسلمین و اینا رو برد زیر سوال!"
خنده بر لبان مصطفی می خشکد و جدی می شود: چی؟

مصطفی نگاهی به الهام می کند و سرش را تکان ریزی می دهد. الهام که منظور مصطفی را خوب می فهمد آرام می گوید: "آخه امروز دفاعیه داشتی ترسیدم تمرکزت بهم بخوره هیچی بهت نگفتم."
فرصت را مناسب می بینم و مهر سکوتم را می شکنم: "به اسم روشنگری هرچی دلش خواست به خلفا و عایشه گفت! کلا حرفاش بو دار بود... مداحشونم که، بر شمر لعنت!"
چهره مصطفی درهم می رود: "حسن! نکنه..."
به ثانیه نکشیده می گیرم منظورش را. دلشوره عجیبی به جانم می افتد.

مصطفی قاشق را در بشقاب می گذارد و آرنجش را بر میز تکیه می دهد. زمزمه اش را که می شنوم، دلهره ام بیشتر می شود. با خروج کلمه «شیرازی ها»، نه فقط من، که مریم و الهام هم نگران شده اند. شیرینی دفاع آقای مهندس، از گلوی هیچکداممان پایین نمی رود.

ادامه دارد...


  • سرباز گمنام

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی