جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

روزهای با تو بودن_ قسمت پنجاه و پنجم

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۷ ب.ظ

داستان


هوای روزهای آخر تابستان آنقدرها هم گرم نیست، که من احساس گرما می کنم. گلویم خشک است و عرق از پیشانی ام سر می خورد تا پایین ابروهایم؛ هر چند دقیقه یکبار هم مجبورم با دستمال عرق پیشانی را بگیرم؛ اما فایده ندارد. شاید هم بخاطر کت و شلواری ست که به اصرار مادر پوشیده ام. 

همان اول که وارد شدیم، سایه نگاه های معنی دار حسن روی سرم افتاد. با یک لبخند نمکی و بامزه نگاهم می کند و می توانم برق شیطنت را در چشم هایش ببینم؛ می خواهد تلافی همه طعنه ها و مزه ریختن ها را سرم در بیاورد. وجدانم از خنده ریسه رفته: «دیدی بالاخره آدم به آدم رسید آسیدمصطفی؟!» و می خندد.

 کلا وجدانم چند روزیست قاه قاه به ریش کوتاه و تازه مرتب شده ام می خندد و بدجور اعصابم را خط خطی کرده؛ وجدانِ بی وجدان من!




دلم شربت انبه خنک می خواهد، بلکه کمی دمای بدنم پایین بیاید، مثل آن شب، مسجد، صورت جدی و صدای جدی تر، نگاه محجوب و رفتاری جسورانه. کاش آن شب، همه سینی شربت ها را خودم خورده بودم...!

مهرش به دل مادر افتاده، مریم دوستش دارد، اما من... تعریفی از حالم ندارم.

 یاد قیافه حسن می افتم، شب خواستگاری. حتما من هم آن شکلی شده ام. از آن شب، گرفتار حالتی شده ام که نمی دانم چیست؟ اسم ندارد. شادی نیست، غم نیست، نمی دانم! مجهول است! دست می کشم به پیشانی ام.

سینی چای مقابلم، داغ ترم می کند. گرچه می دانم از حرارت چای نیست. چشم دوخته به لبۀ تزیین شده سینی، استکان را با قند برمی دارم. حتما الان هم چهره اش خشک است و جدی.

چای داغ است و من داغتر. کولرشان با تمام قدرت کار می کند و من درست مقابل دریچه کولر نشسته ام؛ اما می دانم گرمای محیط نیست که با باد کولر خنک شوم.

قرار است برویم حیاط که صحبت کنیم. واقعا نمی دانم چه بگویم. وقتی می خواهم از کنار حسن رد شوم و بروم به حیاط، در گوشش آرام می گویم: "بعدا بهت میگم..."

با لحن کشدار می گوید: "شما تاج سری! من زورم به بچه سیدااا نمیرسه! ببخشیدااا... ولی رسم دنیاست دیگه...!"

نمی دانم حالت چهره ام چطور شده که سعی می کند جلوی خنده اش را بگیرد تا از عصبانیتم درامان بماند!

پا می گذارم به حیاط، کمی خنک می شوم. می نشینیم لب تختی گوشه حیاط. او یک طرف و من طرف دیگر. نگاهم به موزائیک های حیاطشان است. فکر کنم چند بوته گل رز دارند که هوا از عطر گل رز پرشده.

دلم شربت انبه می خواهد، با کیک یزدی... 

ادامه دارد...


  • سرباز گمنام

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی