جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

روزهای با تو بودن_ قسمت پنجاه و دوم

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۳ ب.ظ

داستان


ساعت 7 صبح سفارشات سید را خریدیم، بسته بندی کردیم و با مرتضی راه افتادیم. خودم هم برای بچه ها کتاب خریده بودم به عنوان هدیه. کتاب «ناقوس ها به صدا در می آیند» به مناسبت عید غدیر. مرتضی اما اصرار کرد برای سیدحسین رمان «قدیس» را بخرد. ساعت 5/7 رسیدیم مسجد. جمعیت حدود بیست سی نفر بود؛ به اندازه یک اتوبوس. سیدحسین با سامیار صحبت می کرد، خواستم بروم طرفشان که سیدحسین با دست علامت ایست داد. خیلی جدی صحبت می کرد؛ گاهی تند و گاهی آرام. صحبت هاشان تا حدود 8 و ربع طول کشید. آخر دست انداخت گردن سامیار و در آغوشش گرفت و بعدهم انگار نه انگار، برگشتند سمت جمع. تا 5/8 منتظر ماندیم تا بچه ها سوار شدند و با سلام و صلوات راه افتادیم.




سیدحسین در راه با مرتضی صحبت میکند؛ از مدافعین حرم، تیپ فاطمیون و فداکاری اخلاص و مظلومیتشان میگوید. از اینکه اگر مدافعین حرم نبودند ما الان بجای رفتن به پیکنیک، درحال خواندن اشهد زیر دست و خنجر دوستان داعشی بودیم! مرتضی که جلو نشسته، هدیه اش را به سیدحسین میدهد. سیدحسین به قدری خوشحال میشود و تشکر میکند که انگار این اولین هدیه زندگی اش بوده!

نمی دانم چرا دلم شور می زند و حوصله حرف زدن ندارم. دلم میخواهد فقط سیدحسین صحبت کند و من گوش بدهم. اما متوجه میشوم از آیینه ماشین نگاهم میکند. چون نمی خواهم چیزی بفهمد سر صحبت را با سامیار باز میکنم. سامیار روی دسته صندلی می کوبد و آرام آهنگی را زمزمه میکند: دل من، سر به راه نمیشه/ عاشقه همیشه/ میگم آخه بسه/ میگه آخریشه...

خنده ام میگیرد! عجب دلی! دل نیست که! هزار ماشالله پایانه بین شهری ست! میروند، می آیند... اصلا مگر عشق انقدر دم دستی ست که مثل کامیون و اتوبوس بیاید و برود؟ زیاد شنیده بودم عشق مقدس است و از این حرفها؛ ولی شاید اولین بار باشد که انقدر بهش دقت کرده باشم. قبلتر هم مریم و حسن را مسخره میکردم... راستی دوباره آن چهره خشک که صاحب آن صدا بود می آید روی پرده ذهنم...

سامیار خنده ام را می بیند و خودش را جمع میکند: ای وای استغفرلله ببخشید برادر اخوی آقا سیدمصطفی حواسم نبود شما اینجایید...

و دم میگیرد و سینه میزند: خلبانان... ملوانان...

خنده ام بیشتر میشود. خوب است که خوشحال است. پیداست شادی اش تصنعی نیست. میگویم: راحت باش برادر اخوی! گونی همراهم نیست که ببرمت!

میخندیم؛ باهم، نه به هم!!!

می پرسد: اون اول به چی خندیدی؟

فکرم را درباره پایانه بین شهری و اینها میگویم. خنده اش کمی تلخ میشود. برای عوض کردن فضا می پرسم: میگم سامیار... عشق حالا جدی جدی انقدر خوبه؟

- وا! ما که عشق رو نمیدونیم چیه؟ ما عچق رو خوب میفهمیم: علاقه چندم قلبی!

تنه اش را کامل به سمتم میچرخاند و با شیطنت لبخند میزند: چی شده برادر اخوی آقا سیدمصطفی حرف از عشق میزنن؟

- هیچی بابا!

- میگم برادر اخوی! تو چرا زن نمیگیری؟

چشم هایم را گرد میکنم و کلاس میگذارم: من؟ زن بگیرم؟ مگه دیوونه م؟ ببین خداوکیلی الان چه آزادم! حالا اگه زن داشتم دم و دقیقه زنگ میزد که الان کجایی؟ چکار میکنی؟ با کی هستی...

حرفم ناقص می ماند بخاطر زنگ گوشی. مادر است. سامیار میزند زیر خنده: بابا آزااااااااد! بابا راحــــت! بردار گوشیو، مسئول نظارتت زنگ زد!

چشم غره ای میروم و تماس را وصل میکنم. مادر اطلاعات کامل شرایط محیطی را میگیرد و سامیار هم تمام وقت میخندد؛ طوری که بعد از قطع تماس، مجبور میشوم برایش سبیل آتشین بکشم. خوشحالم که خوشحال است...

راستی نگفت؛ عشق خوب است؟

ادامه دارد...


  • سرباز گمنام

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی