جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

بصیرت یک نوجوان 12 ساله_قسمت اول

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۲۹ ب.ظ

داستان های اقدامی


علی اکبر نوجوان 12 ساله ای بود که با پدر و مادرش در یکی از شهرستان های کوچک اطراف تهران زندگی می کردند.

پدر علی اکبر یک روحانی و امام جماعت مسجد محله شان بود. و مادرش خانم سیده ی بسیار مومنی بود. علی اکبر، پسری بسیار باهوش و شجاع، در کلاس چهارم درس می خواند.

علی اکبر در مدرسه کاملا مراقب بچه های کوچکتر بود تا کسی آنها را اذیت نکند. در دفتر مدرسه هر معلمی کمک لازم داشت علی اکبر را صدا می کرد.

در کلاس هم به بچه هایی که از نظر درسی عقب تر بودند کمک می کرد تا از کلاس عقب نمانند...

خلاصه علی اکبر در مدرسه به نوعی محبوب همه بچه ها و معلمین بود...




معلم کلاس چهارم آقای مالکی جوان مومن و انقلابی و حزب اللهی بود که بچه ها او را دوست داشتند...

اما امروز سر درس دینی اتفاق عجیبی افتاد، که علی اکبر را کاملا گیج کرده بود...

علی اکبر پسر بسیار باهوشی بود گاهی معلمان در برابر سوالات او کم می آوردند و چون جوابی نداشتند او را یا سرزنش می کردند و یا سکوت...

شب که پدر به منزل آمد در یک فرصت مناسب علی اکبر از پدرش سوال کرد: "بااباا... میشه کسی، هم خدا و پیامبر و ائمه را دوست داشته باشه هم کسانی را که دشمنان خدا را دوست دارند؟؟؟"

پدر با تعجب گفت: "خب معلومه که نه... اصلا امکان نداره..."

علی اکبر مدتی به پدر نگاه کرد و فکر می کرد که چطور سوال خودش را بپرسد...

پدر که پسرش را خوب می شناخت گفت: "بپرس پسرم. اگر جوابت را ندونم حتما تحقیق می کنم و جواب را برات پیدا می کنم."

علی اکبر شروع کرد به توضیح دادن و تمام ماجرا را تعریف کرد.

"بابا!! معلم ما آقای مالکی را که می شناسید، خیلی آقای خوبیه هم انقلابیه هم حزب اللهی... همیشه از خدا و اسلام و امامان برامون حرف می زنه و سوالات همه را خیلی خوب جواب میده...

ولی امروز یه اتفاق خیلی خاص افتاد... خیلی عجیب بود..."

پدر با اشتیاق به صحبتهای علی اکبر گوش میداد...

علی اکبر ادامه داد: "بابا امروز حسن یه سوالی پرسید که آقای مالکی یک دفعه برای چند دقیقه آدم دیگه ای شد که تا به حال ندیده بودیم..."

پدر گفت: "حسن چه سوالی پرسید؟"

علی اکبر توضیح داد: "امروز آقای مالکی در مورد یه مسئله سیاسی صحبت می کرد. از یه کسی که آدم خوبی هم نیست داشت تعریف می کرد و می گفت ما تمام پیروزی هامون را مدیون سیاست های این فرد هستیم...

و مرتب او را آیت الله خطاب می کرد.

حسن هم از جا بلند شد و گفت: آقا اجازه! دلیل پیروزی های ما در تمام مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، بین الملل و...فقط سیاست ها و راهنمایی های رهبر انقلاب امام خامنه ای و اتحاد و بصیرت مردم و خون شهداء بوده که باعث شد دشمن نتونه موفق بشه و نقشه هاش همه نقش بر آب بشه، نه ایشون و یا هر کس دیگه ای...

ظاهرا پدر حسن این مطالب را بهش گفته بوده و براش توضیح داده بوده...

وااای بابا... چشمتون روز بد نبینه...

نمی دونی آقای مالکی یکهو چقدر عصبانی شد...

اومد جلو و محکم از پشت زد تو سر حسن که اگر من نگرفته بودمش با سر خورده بود زمین...

بعد هم گفت تو را چه به اینکه در مورد آیت الله... صحبت کنی... قورباغه!!!

اما بلافاصله یه کمی بعد پشیمون شد...

بعد آروم شروع کرد به تعریف و تمجید کردن از این آدم..."

پدر که کاملا منظور علی اکبر را فهمیده بود گفت: "خب خب...!!!"

علی اکبر گفت: "خب آقای مالکی از این آدم خیلی با احساس خوب تعریف می کرد...

البته از کسان دیگه ای هم تعریف می کرد که شما قبلا بهم گفته بودین اونا همشون نوکر اجنبیا هستند و فقط ادای حزب اللهی بودن را در میارن.

بابا من نمیفهمم اقای مالکی آخر حزب اللهی هست یا نه؟؟؟"

پدر علی اکبر گفت: "پسرم طبق آیه قرآن، امکان نداره کسی که خدا و پیامبرش را حقیقتا دوست داره، آدمایی را که دوستدار دشمنان خدا هستند را هم دوست داشته باشه. این افراد نه انقلابی هستند نه حزب اللهی..."

علی اکبر با دهان باز همچنان به پدر نگاه میکرد...

پدر حدود یک ساعت برای علی اکبر صحبت کرد...

علی اکبر باورش نمی شد که آقای مالکی حزب اللهی نباشد...

گفت: "بابا ولی همه میگن آقای مالکی خیلی انقلابی و حزب اللهیه!!!"

پدر جواب داد: "پسرم متأسفانه خیلی از افراد خودشون هم نمی دونند که اعمال و رفتارشون رنگ و بوی نفاق داره...

توهم انقلابی بودن و توهم حزب اللهی بودن را دارند...

امیرمومنان علی (علیه السلام) به کوفیان سست عنصر و کم مایه که مدام در برابر رهبر راستین "حزب الله" نافرمانی می کردند، فرمودند: شگفتا، به خدا که هماهنگی این مردم، در باطل خویش و پراکندگی شما در حق، دل را می میراند و اندوه را تازه می گرداند، زشت بر شما باد و از اندوه بیرون نیایید که آماج تیر بلایید. بر شما غارت می برند و ننگی ندارید..."

ادامه دارد...


1- فَیَا عَجَباً عَجَباً، وَ اَللَّهِ یُمِیتُ اَلْقَلْبَ وَ یَجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اِجْتِمَاعِ هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ فَقُبْحاً لَکُمْ وَ تَرَحاً حِینَ صِرْتُمْ غَرَضاً یُرْمَى یُغَارُ عَلَیْکُمْ وَ لاَ تُغِیرُونَ. نهج البلاغه خطبه ۲۷


  • سرباز گمنام

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

داستان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی