جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

روزهای با تو بودن_ قسمت سی ام

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۹ ق.ظ

داستان


مرتضی که حسابی با سیدحسین صمیمی شده، به گرمی سلام و علیک می کند و دست هم را می فشارند. می نشینیم کنار هم، در شبستان مسجد.

دست سید چند جلد کتاب بود. ظاهرا بچه های دیگه پس آورده بودند.

مرتضی کتابی که از سیدحسین امانت گرفته بود را پس می دهد.

سیدحسین می پرسد: خوب آقامرتضی! نوش جونت! حال کردی باهاش؟

- خیلی! عالی بود! واقعا چقدر بده که ماها که بچه شیعه ایم قدر نهج البلاغه رو نمی دونیم، ولی یه کشیش مسیحی از روی نهج البلاغۀ ما توی کلیسا موعظه میکنه.




 سیدحسین با رضایت سر تکان می دهد: "حالا چی بدم بخونی؟"

به مجموعه کتاب هایی که در دستش هست اشاره می کند: "اینا را بدم بخونی؟

- دوجلدشو خوندم. همین کتاب رویی رو دادم مامانم هم خوندن، خیلی دوستش داشتن و گریه کردن باهاش. آخه داستانش شبیه ماجرای داییمه

سیدحسین آهی می کشد: "خدا رحمت کنه همه شهدا رو."

- خب پس من جلد سه و چهارش را بهت میدم

مرتضی انگار منتظر بوده سوالش را بپرسد: "فرق ما با اونا چیه آقاسید؟ مگه اونا جوون نبودن؟"

سیدحسین چشمهایش را تنگ می کند: "منظورتو نمیفهمم؟!"

- یعنی ببینید! من الان 16سالمه. دوست دارم آزاد باشم، تفریح کنم، جوونی کنم... کلی سوال هم تو ذهنمه که براش دنبال جواب می گردم. خیلی از دوستام مثل منن. ولی شهدا هم همسن من بودن و اینجوری فکر نمیکردن! چرا؟

سیدحسین چند بار کتاب هایی که روبرویش بود را بالا پایین می کند و می گوید: "میدونی فرق ما چیه با شهدا؟"

صبر نمی کند و ادامه می دهد: "اونا هم، بحران و چالش و سوال داشتن. اونا هم، تفریح رو دوست داشتن. ولی فرقشون اینه که توی همین بحرانا و سوالا و علاقه ها متوقف نشدن. یعنی این چالش ها رو تبدیل کردن به فرصت. تونستن بفهمن جاشون دقیقا کجای دنیاست و چکار باید انجام بدن؟ اونا تفریحاشونم همین بود که سرجاشون باشن و وظیفه شونو انجام بدن."

از بین کتاب ها، کتابی با جلد کرم رنگ بیرون می کشد و به مرتضی نشان می دهد. روی جلد، عکس مردی ست با چشم های روشن، صورت استخوانی و محاسن خرمایی. آشناست... زیر عکس نوشته: «ادواردو».

- این کتابو بخون. درباره شهید ادواردو آنیلیه. کسی که قشنگ ثابت کرد هدف زندگی، خیلی بالاتر از چیزاییه که ما می بینیم. فرقی هم نمیکنه کجا به دنیا اومده باشی.

مرتضی کتاب را می گیرد و می گوید: "رمانه؟

- آره ولی چه رمانی! ماجراش واقعیه. داستان مستند ادواردو که چطور ساختنش. باید بخونی تا بفهمی چی میگم. خیلی عالیه.

مرتضی لبهایش را جمع کرده و دقیق شده به چهره سیدحسین.

بعد می پرسد: "اگه کسی از خدا ناامید باشه، چکارش باید کرد؟"

- باید دلیلشو فهمید، فکر کرد... ولی همیشه باید یادش آورد که اگه خلق شده یعنی خدا حواسش بهش هست و اگه خدا دوستش نداشت خلقش نمی کرد.

به سرم می زند از سیدحسین بخواهم کتابی معرفی کند که به درد مریم بخورد.

اما قبل از آنکه از فکر و خیال بیرون بیایم و پیشنهادم را مطرح کنم، سیدحسین میفهمد گرفته ام. دست میزند سر شانه ام: "چی شده آسیدمصطفی؟ پلاسکوت آتیش گرفته؟!"

لبخندی تصنعی می زنم و می گویم: "نه بابا! خوبم!" 

سیدحسین چند بار دیگر با کف دست می کوبد به شانه ام: "آره! تو گفتی و منم باورم شد!"

صورتش را آورد نزدیک گوشم و گفت: "حسن برام گفت. مبارک باشه. می دونم ناراحتی، حقم داری. ولی نگران نباش، حسن بچه ی خیلی خوبیه."

کتابی از بین کتاب ها بیرون می آورد و می گوید: "خانمم هم اینو دادن برای همشیره تون! برای دختر خانم ها به درد میخوره!

روی جلد سفید کتاب، چند گل سر نقاشی شده.  

سیدحسین توضیح می دهد: "خانمم می خواستن خودشون بدن به حاج خانم، ولی نتونستن بیان. منم یه قسمتاییشو خوندم. در باره زندگی مدافعین حرمه. خانمم می گفت برای دختر خانمایی که میخوان ازدواج کنن خوبه. اتفاقا شما هم بخون که یاد بگیری چطور برادر زن بازی در بیاری!" 

کتاب را می گیرم و نگاهی به ساعت می اندازم. باید تا الان رفته باشند. به مرتضی اشاره می کنم که برویم.

از سیدحسین تشکر می کنم و راه می افتم سمت موتورم.

مرتضی هم پا به پای سیدحسین، آرام می آید و با هم حرف می زنند

وقتی می خواهد سوار موتور شود، سیدحسین چشمکی برای مرتضی می زند و می گوید: "بعدا بازم حرف می زنیم دربارش. فعلا یاعلی!" 

مرتضی خیلی سرحال شده با حرفا و کتاب های سیدحسین.

انزوا و گوشه گیری اش کمرنگ تر شده و حتی از حرف هایش فهمیده ام می خواهد به دوستانش هم کمک کند.

مادر هم که از سرحالی مرتضی خیلی خوشحال شده، هر روز با دیدن مرتضی به جان سیدحسین دعا می کند

ادامه دارد... 

 


  • سرباز گمنام

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی