جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

جبهه اقـــدام
پیوندهای روزانه

آبنبات مسموم

۲۱
ارديبهشت

 "یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَلَا یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ

اى مردم بى‏ گمان وعده الهى حق است، پس زندگانى دنیا شما را مفریبد، و [شیطان‏] فریبکار شما را نسبت به خداوند فریفته نگرداند."(فاطر/۵)



 طی سال های اخیر، اساس آنچه "جنگ نرم" قدرت های پوشالی غرب علیه مردم ایران خوانده می شود، تغییر شیوه زندگی مردم ایران بوده است. این موضوع اولین بار توسط "فرانسیس فوکویاما"، فیلسوف آمریکایی تبار مطرح شد! او برای ویران ساختن نظام انقلاب اسلامی ایران و تحمیل سلطه غرب بر مردم کشورمان نظریه ی شومی ارائه داد؛ طبق این نظریه، برای شکست دادن مردم یک کشور باید سلایق و تمایلات آنان را تغییر داد.

  • سرباز گمنام



همانگونه که سکاندار کشتی انقلاب فرمودند، ما در عصر سونامی اطلاعات قرار داریم. فن آوری اطلاعات وسلطه اطلاعات، خود می تواند به تنهایی قدرت فراوانی تولید کند و این موضوع نوعی امپریالیسم -یا به عبارتی حاکمیت یک سازمان واحد حکومتی بر چند کشور و ملت- بوده و سلطه جهانی را برای آن به ارمغان می آورد. در حال حاضر این قدرت و توان در دستان پلید و مستکبر آمریکا قرار دارد که خود حامی اصلی صهیونیسم است و راه را برای نفوذ و تسلط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی آمریکا بر سایر ملل و کشورهای جهان علی الخصوص جمهوری اسلامی ایران میسر می نماید.

تسلط بر امواج که از نتایج آن کنترل شبکه های اینترنتی می باشد، می تواند علاوه بر تسلط سیاسی و اقتصادی به نوعی تسلط فرهنگی نیز منجر شود و بر طرز تلقی، باورها، نگرش­ ها و رفتارهای ملل دیگر به خصوص جوامع مورد هدف از جمله جمهوری اسلامی ایران، تأثیر بگذارد.

  • سرباز گمنام

گر طلب کرده است از اهل وفا دلدار دل

           در طبق با عشق اهدا می کند سردار سر

 

 


رکاب ۱۹(خانم)

 

سبکم. خود خودمم؛ مجبور نیستم جسم سنگین را دنبال خودم بکشم. تجربه جدید و عجیبی ست. برزخ میان ماندن و رفتن. چقدر انتظار می کشیدم برای رفتنم. چقدر از خدا خواسته بودم شهادتم را بدهد. اما حالا، ابالفضل نگهم داشته است.
به خودش می پیچد. لبهایش خشک است، عرق کرده. کاش می شد یک لیوان آب دستش بدهم، مقابلش بایستم و بگویم من خوبم؛ انقدر خودت را عذاب نده. اما نمی بیندم. اگر می دید، می فهمید که دائم تا مقابل در بهشت می روم و نمی توانم تنهایش بگذارم؛ برمی گردم و یک دور دورش می چرخم و دوباره می روم تا خود بهشت. آنجا، خجالت می کشم وارد شوم. ابالفضل راضی نیست. می دانم تا راضی نشود، نمی توانم سرم را مقابل اهل بیت بالا بگیرم.
نگرانش هستم. انگار دارد دیوانه می شود. حق دارد. هر مردی باشد جنون به سرش می زند، مگر این که مثل ابالفضل من کوه باشد.

  • سرباز گمنام

هر کسی را که به یاری سروکار افتاده ست

          فاش میگوید و از گفته خود دلشاد است

                       یار دریا دل دریا نفس دریا دست

                          دوش بردند شهیدان تو را بالادست

 

 


رکاب ۱۸(آقا)

 

دور خودم می چرخم. به خودم می پیچم. می سوزم. خودم را می خورم. موهایم را چنگ می زنم. دکمه بالای پیراهنم را باز می کنم. کف دستم را به صورتم فشار می دهم. دلم در هم می پیچد. می سوزم. همه وجودم می سوزد. قلبم تیر می کشد.
می دانستم با بی شرف هایی طرف هستیم که تخصصشان کشتن زن و بچه مردم است، اما فکرش را هم نمی کردم بشری خانه باشد. مادرش می گفت رفته بوده به خانه سر بزند و وسایلش را بردارد. باورم نمی شود آن مردک پست بی غیرت، از پس بشری بربیاید. بشرایی که من می شناختم، صدتا مثل او را حریف بود. بچه ها می گفتند طوری مرد را زده که تن لشش حداقل یک ساعت بیهوش بیفتد و دوستانش نتوانند جمعش کنند و یک تیر حرامش کنند. چقدر دلم می خواست زنده گیرم می آمد تا بلایی سرش می آوردم که تمام اجدادش را با نام و سابقه به خاطر بیاورد. بشری می توانسته بکشدش، اما فقط بیهوشش کرده. احتمالا نخواسته تا باردار است، دستش به خون کسی آلوده شود.

  • سرباز گمنام

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

           من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

 

 


رکاب ۱۷(خانم)

 

اگر بعد این چندسال، حس ششمم نتواند بوی خطر را بفهمد، به درد لای ترک دیوار می خورم. از وقتی وارد ساختمان شدم به دلم شور افتاد.
کلید را داخل در می اندازم. می توانم نگاه سنگین کسی که در کمینم است را حس کنم؛ اما راه برگشت ندارم. همسایه ها هم نیستند، برای عید فطر رفته اند سفر. تنها راه پناه بردن به خانه است. شاید هم اصلا احساسم اشتباه باشد. آرام روی جیب مانتویم دست می کشم. شوکر دارم و یک خنجر نظامی.
در را باز می کنم و می روم داخل. نگرانی بدجور به جانم چنگ می اندازد. نباید اضطرابم به امیرمهدی منتقل شود. نگاهی به راهرو می کنم، کسی نیست اما خطر هست. در را می بندم. قفل در سالم بود اما این نمی تواند خیالم را از بابت خالی بودن خانه راحت کند. شاید کسی منتظرم باشد؛ نمی دانم کی؟ خنجر به دست، خانه را می گردم. کسی نیست. چادرم را روی دسته مبل می اندازم و بر می گردم به سمت راهروی ورودی.

  • سرباز گمنام

گر میروی بی حاصلی

       گر می برندت واصلی

              رفتن کجا؟ بردن کجا...؟

 

 


رکاب ۱۶(آقا)

 

حالا که فکرش را می کنم، الکی نگران بودم که از رفتنم ناراحت شود. او که خودش این کاره است، بار اولش هم نیست و عادت دارد. شاید نگرانی ام بخاطر بچه بود.
انگارنه انگار که مامور امنیتی ست و جوانی اش را در آموزش نظامی و عملیات صرف کرده. مثل زن هایی که یک عمر فقط خانه داری کرده اند، با انبساط خاطر تمام مشغول آماده کردن سحری ست. به گمانم بادمجان سرخ می کند؛ می داند که دوست دارم. تلوزیون روشن است. گذاشته ام شبکه قرآن و مثلا به حرف های کارشناس مذهبی گوش می دهم؛ ولی نگاهم به اوست. چادر نماز سرش کرده و زیر لب چیزی زمزمه می کند. فکر کنم دارد نماز شبش را می خواند.
چشمم به مفاتیح و تسبیحش می افتد که روی میز است. از همین حالا دلم برایش تنگ شده؛ با این که اولین ماموریتم نیست. بارها پیش آمده چند ماه خانه نباشم و خم به ابرو نیاورد. او هم ماموریت طولانی داشته. زندگی ما همین است.
زیر غذا را کم می کند و می آید سر میز، سراغ مفاتیح. می گوید:
-نمی خوای بری یکم استراحت کنی؟ باید سرحال باشی.
-خوابم نمی یاد.
نمی گویم تا وقتی چشمم به اوست، خواب به چشمم نمی آید. می گویم:
-ببخشید تنهات می ذارم.

  • سرباز گمنام

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ  اى کسانى که ایمان آورده ‏اید دشمن من و دشمن خودتان را به دوستى برمگیرید [به طورى] که با آنها اظهار دوستى کنید.۱



بی گمان، ویژگی ضد استعماری انقلاب اسلامی ایران، راه هرگونه سوء استفاده بیگانگان از منافع ملی را سدّ کرد و عزم دشمنان را در از بین بردن اهداف ضد استعماری نظام اسلامی دو چندان نمود. چنانکه طرح نقشه های جدید در جهت دستیازی به خاک، هویت، فرهنگ و منافع ملت شهید پرور ایران، در دستور کار دشمن صهیونیستی قرار گرفت. مقام معظم رهبری در این باره می فرمایند: "وقتی انسان می بیند دستگاه های تبلیغاتی دشمن، دستگاه تبلیغاتی مزدور آمریکا، دستگاه تبلیغاتی دولت انگلیس، دستگاه تبلیغاتی دولت غاصب صهیونیست، برای فلان لایحه در مجلس یقه می درانند، جنگ روانی می کنند، به خاطر فلان زندانی، به خاطر فلان مسئول، دلسوزیِ دایه مهربان تر از مادر را نشان می دهند، انسان حق دارد به شک بیفتد... دشمن، امروز امیدوار است، شاید بتواند از ساده اندیشی استفاده کند، جای پای خود را در دستگاه های سیاسی کشور و دستگاه های فرهنگی کشور باز کند... ."۲
به جرأت می توان گفت؛ 

  • سرباز گمنام

لَهُ مُعَقِّباتٌ مِن بَینِ یَدَیهِ وَمِن خَلفِهِ یَحفَظونَهُ مِن أَمرِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم  وَإِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَومٍ سوءًا فَلا مَرَدَّ لَهُ  وَما لَهُم مِن دونِهِ مِن والٍ﴿۱۱﴾ برای انسان، مأمورانی است که پی در پی، از پیش رو، و از پشت سرش او را از فرمان خدا [حوادث غیر حتمی‌] حفظ می‌کنند؛ (امّا) خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند! و هنگامی که خدا اراده سوئی به قومی (بخاطر اعمالشان) کند، هیچ چیز مانع آن نخواهد شد؛ و جز خدا، سرپرستی نخواهند داشت!۱
در چند سال اخیر با هجوم شبکه ها و نرم افزارهای خارجی و صهیونیستی تب و تابی بین اقشار مختلف جامعه برای حضور و استفاده از این پدیده ی نوظهور و بدون پیوست فرهنگی در کشور ما به وجود آمد.



غفلت و جهل از شیوه های تاکتیکی دشمنان در جنگ نرم، زمینه تسلط و سیطره ی آن ها را بر قشرحزب اللهی جامعه و مهندسی افکار و عقاید آن ها را مهیا نموده است. در این هیاهوی بی بندباری و ضد قانونی حاکم بر فضای مجازی، حضور فعال افراد مذهبی و حزب اللهی در شبکه های صهیونیستی توانست پایه های سست این شبکه ها را در جامعه محکم کند. اما غافل از این که فعالیت کردن در این شبکه ها مانند دویدن بر روی تردمیل است. انرژی، وقت و عمر را میگیرد اما هیچ حرکت به جلویی در کار نیست! چرا که اساسا کنترل، اشراف، تسلط و مدیریت این فضا در دست دشمن است،

  • سرباز گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

 


پرسش و پاسخ[۱]

سؤال۱: نبوت عامه و نبوت خاصه به چه معناست؟

پاسخ: منظور از بحث نبوت عامه بیان این نکته است که باید پیامبرانی برای هدایت انسان‌ها از جانب خدا باشند که راه رستگاری و پیام الهی را به گوش ما برسانند و این پیامبران باید معصوم از خطا باشند. منظور از بحث نبوت خاصه نیز شناسایی پیامبران الهی در طول تاریخ است که چنین وظیفه‌ مهمی را به انجام رسانده‌اند.

سؤال۲: ارسال پیامبران از جانب خداوند چه ضرورتی دارد؟

  • سرباز گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

 


هماهنگی و عدم اختلاف در قرآن کریم

از دیگر مطالب مهم در بحث از محتوای دین اسلام، هماهنگی و عدم اختلاف در مضامین قرآن است، این مسأله نشانة آنست که این کتاب شریف از منبع علم ثابت و نامتناهی ذات اقدس پروردگار صادر شده است.

زیرا این مسئله در مورد انسان، که علم او اکتسابی است و تدریجاً بر معلومات و تجربیات او افزوده می‌شود و افزایش دانش‌ها در سخنان او انعکاس می‌یابد صادق نیست. اما در مورد خداوند متعال که به همة عالم محیط است و احاطة بر علوم دارد و کمال مطلق است (و علم و دانش دیگران محدود و پرتوی از علم اوست) مسئلة تکامل تدریجی علم و کلام مفهومی ندارد.

اٌفَلا یتَدَبَّرُونَ القُرآنَ وَ لَو کانَ مِن عِندِ غَیرِاللهِ لَوَ جَدُوا فیهِ اختِلافاً کَثیرا؛ آیا دربارة قرآن اندیشه نمی‌کنید که اگر از سوی غیرخدا بود اختلافات فراوانی در آن می‌یافتید. «نساء:۸۲»

  • سرباز گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

 


معجزات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله 

از پیامبر اکرم صلی الله وعلیه و آله معجزات فراوانی ظاهر گشته است که در کتب تاریخ و حدیث از جمله کتاب «بحارالانوار» و «مدینه المعاجز» و ... بسیاری از آن‌ها به حد فوق تواتر نقل شده است.

در اینجا چند نمونه از معجزات آن حضرت را ذکر می‌کنیم.

 

الف) معراج

قرآن مجید وقوع این معجزة الهی و بعضی از مراحل آن را بیان می‌فرماید:

در یکی از شب‌ها، جبرئیل علیه السلام به خدمت رسول اکرم صلوات الله علیه و آله و سلم آمده و عرض می‌کند: امشب سفر عجیبی دارید و من مأمورم با شما باشم تا با هم به نقاط مختلفی برویم. به این ترتیب آن حضرت معراج خود را از مکه آغاز کرده و به سوی بیت المقدس حرکت می‌کنند و پس از مدت کوتاهی در آن نقطه فرود آمده، از نقاط مختلف مسجد بیت اللّحم که زادگاه حضرت مسیح علیه السلام است بازدید می‌کنند سپس از آنجا با سوار شدن بر «براق» که مرکبی آسمانی است به طرف آسمان حرکت نموده و با ارواح پیامبران و فرشتگان صحبت فرمودند، همچنین از بهشت و دوزخ بازدید نمودند سپس به سدره المنتهی تشریف بردند. در مراجعت نیز در بیت المقدس فرود آمدند و راه مکه را پیش می‌گیرند و در بین راه با کاروان تجارتی قریش ملاقات فرمودند. سپس به منزل خویش رسیده و از مرکب آسمانی پیاده شدند.

  • سرباز گمنام

بسم الله الرحمن ارحیم

 


یکی بودن پایة دعوت انبیاء علیهم السلام (توحید) 

اصول کلّی و اعتقادی پیامبران علیهم السلام همه یکی می‌باشد؛ چون دین ارضاء کنندة فطرت است و فطرت انسان‌ها تغییر نمی‌کند و هدایت نیز که به سوی صراط مستقیم است هیچگاه تغییر نمی‌کند؛ بنابراین پایة دعوت همة انبیاء علیهم السلام یکی است که همان توحید است.

وَ لَقَد بَعَثنا فی کُلَّ اٌمَّهٍ رَسُولاً آن اعبُدُوا اللهَ وَ اجتَنِبُوا الطّاغُوت؛ ما برای هر امتی پیامبری مبعوث کردیم تا خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت و بت اجتناب و دوری جویید. «نحل:۳۶»

 

نبوّت خاصه

این بحث، شامل اثبات و شناخت خصوصیات پیامبرانی است که از جانب خداوند متعال مبعوث به رسالت شده‌اند و اینکه در عصر ما خداوند متعال اطاعت کدامیک از آن‌ها را امر فرموده؟ در عین آنکه نبوت همة آن‌ها را قبول می‌کنیم.

  • سرباز گمنام


مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم

                 هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

 


رکاب ۱۵(خانم)

 

حس می کنم معده ام به هم می پیچد. به ساعت نگاه می کنم. چشمانم می سوزد و سخت می توانم عقربه ها را تشخیص دهم. الان پنج ساعت است که از جایم تکان نخورده ام. صدای اذان می آید. قبل از این که بلند شوم، مطهره لیوان آبجوش و نبات را جلویم می گذارد. درحالی که تشکر می کنم، دست می گذارم روی چشمانم و شقیقه هایم را ماساژ می دهم. مطهره دست می گذارد سر شانه ام:
-به خودتم اهمیت نمی دی، فکر اون کوچولو باش که باید پابه پای تو گرسنگی بکشه!
نگاهی به همکار دیگری که در اتاق ایستاده می کنم و معترضانه به مطهره می گویم:
-هیس!
-چرا نمی خوای کسی بفهمه؟ می ترسی مراعاتت رو بکنن، یه موقع خدای نکرده فشار کاری ت کم بشه؟
-باورکن الان وقت لوس بازی و مجروح شدن نیست. امیرمهدی منم از همین الان یاد می گیره توی شرایط سخت طاقت بیاره.
-از همون اول که دیدمت فهمیدم خیلی خل و چلی! پاشو افطار کن، بعدم برو خونه. دیشب شیفت بودی کافیه.
بلند می شوم؛ کمرم تیر می کشد. الهی بمیرم برای این بچه که مادری مثل من دارد. کمی سرگیجه دارم. به دیوار تکیه می دهم و آبجوش و نبات را سر می کشم. جان می گیرم و سجاده را پهن می کنم کف اتاق.
بعد از افطار مطهره چند لقمه نان و پنیر به خوردم می دهد و نمی گذارد بمانم. ماشین نیاورده ام، قرار است «او» بیاید دنبالم. همراه را تحویل می گیرم. پیام داده است که دور و بر ساعت ده می آید دنبالم.

  • سرباز گمنام


میخواهم از خدا به دعا صدهزار جان

   تا صدهزار بار بمیرم برای تو...  یا حسین

 

 


رکاب ۱۴(آقا)

 

اولش می گفت لازم نیست بیایم؛ اما نتوانستم. دلم می خواهد این روزها تنهایش نگذارم. برایش کم گذاشته ام. برای همین مرخصی ساعتی گرفتم که باهم برویم برای سونوگرافی.
نه من شبیه مردهایی هستم که همراه همسرشان آمده اند، نه او شبیه زن های دیگر. ظاهرمان شبیه است؛ اما خودمان می دانیم دنیایی که در آن زندگی می کنیم زمین تا آسمان با بقیه مردم فرق دارد. دغدغه هایمان، رابطه مان، سبک زندگی مان و...
زن ها دو به دو با هم حرف می زنند، اما او ساکت است. الان که دقت می کنم، از بقیه زن ها چهارشانه تر و بلندبالاتر است. بر عکس بقیه که به خودشان رسیده اند، روسری ساده سبزش را سر کرده و طبق عادت، دور و برش را می پاید. چشم در چشم می شویم. لبخند می زند و پشت لبخندش، نگرانی را می بینم. پاسخش را با لبخندی می دهم که بگویم آرام باشد.
تصویری که روی مانیتور افتاده، برای من واضح نیست و چیزی از آن نمی فهمم اما چون می دانم این تصویر مبهم، بچه مان است با شوق نگاهش می کنم. چقدر تغییر کرده ام! قبلا برای هیچ چیز انقدر ذوق زده نمی شدم؛ کلا احساساتم خیلی میدانی برای جولان دادن نداشت. اما حالا حس می کنم می توانم تا ته دنیا بدوم. دکتر می گوید سالم است و پسر. سالم بودنش بیشتر خوشحالم می کند. چه فرقی می کند پسر یا دختر باشد؟ مهم این است که من دارم پدر می شوم.
دستانش را می گیرم:
- پس شد امیرمهدی!

  • سرباز گمنام


آنکه در خانه می ناب گوارا دارد

     چه نیازی به سمرقند و بخارا دارد

     هر که در سر هوس کرب و بلا را دارد

                  جز پی قافله سالار نخواهد افتاد

 

 


رکاب ۱۳ (خانم)

 

مربی با بی حوصلگی لباس رزمی سفید پریا را مرتب می کند و با کمربند، می بنددش که باز نشود. غر می زند که:
-مگه نگفتم بگو مامانت جلوی لباستو بدوزه که باز نشه؟
پریا موهای طلایی اش را که از روسری کوتاهش بیرون زده، به داخل هل می دهد و با صدایی کودکانه می گوید:
-چرا... ولی مامانم رفته ماموریت.
این حرفش، اندوهی عجیب در دلم می ریزد. خاطرات بچگی ام مرور می شود؛ نبودن های همیشگی پدر و کارمندی مادر که باعث می شد بیشتر وقت ها تنها باشم. مادر کارمند بود؛ عصر می آمد و وقتی می آمد، خسته بود. نه این که نخواهد؛ نمی توانست برایم وقت بگذارد. می ترسم بچه خودم هم تنهایی بکشد.
-کجا رفته مامانت؟ مگه کجا کار میکنه؟
-کارمنده. نمیدونم. رفته ماموریت دیگه.
پریا می خواهد از زیر سوال دربرود. یاد بچگی های خودم می افتم و جواب همیشگی ام درباره شغل پدر.
مربی بلند می گوید:
-خب بچه ها سرد کنید. کلاس تمومه!
پریا، مرا که می بیند به سمتم می دود:

  • سرباز گمنام


لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن

        بین روح و بدنت فاصله تعیین کردن

 

 


رکاب ۱۲ (آقا)

 

از در که وارد می شود، مادر خودش را در آغوشش می اندازد. دلم برای مادرم تنگ می شود. از رفتار بی بی و مادرش پیداست منتظر بوده اند برسد تا خوب در آغوشش گریه کنند. خیلی از زن های فامیل همین طورند. خواهرهای فرهاد، حتی مادر فرهاد هم به او پناه می آورد. همه را نوازش می کند و دلداری می دهد. خودش هم گریه می کند؛ به پهنای صورت. می دانم انقدر به فرهاد نزدیک نبوده و گریه اش نه بخاطر فرهاد که بخاطر مادر و بی بی ست. خودش می گفت اصلا تحمل دیدن غم بی بی را ندارد. طوری گریه می کند که اگر نمی شناختمش، فکر می کردم از آن زنهایی ست که با کوچکترین اتفاق، صورت می خراشند و مویه می کنند. گریه کردنش را هم دوست دارم. رقت و عاطفه پنهانش را آشکار می کند و چهره اش را روشن تر. چشمانش زلال می شوند و خمار؛ و ترکیب زیبایی می سازند.
مراسم که تمام می شوند، می رویم خانه مادرش. دو سه روز مرخصی گرفته ایم. پرونده ام را تازه فرستاده ام دادسرا و وقتم کمی بازتر شده.
خانه خلوت می شود. بی رمقی را در چشمانش می بینم. خیلی خودش را اذیت می کند. بلند می شود که شام بیاورد برای مادر و بی بی که دو روز است چیزی نخورده اند. مینا خانم روی مبل کناری ام می نشیند و آرام می گوید:
-من یه چیزی رو می خواستم از آبجی بپرسم، ولی دیدم حالش خوب نیست. میشه از شما بپرسم؟

  • سرباز گمنام


این روزها بازار فعالیت در شبکه های اجتماعی عجیب پر رونق است! حزب اللهی ها... مفسدین، منافقین و معاندین نظام، همه با جدیت در شبکه های صهیونیستی فعالیت می کنند. البته تکلیف لشکر شیاطین مشخص است؛ آنان جیره خواران آمریکا و صهیونیسم جهانی هستند و به انجام مأموریت خود مشغولند... اما فعالیت حزب اللهی ها در شبکه های صهیونیستی، زیر لوای این جمله ی امام خامنه ای که "اهمیت فضای مجازی به اندازه انقلاب اسلامی است" جای بسی تعجب دارد(!) و صد البته باعث تأسف است.
به طور خاص، موضوع فعالیت اقشار حزب اللهی در زمین دشمن این پرسش را در اذهان تکرار می کند که چرا فضای مجازی در ایران اسلامی چنین "رها شده"، "غیر منضبط" و‌"غیر قابل کنترل" است؟!! چرا بعد از گذشت نزدیک به یک دهه از فرمان فرمانده کل قوا مبنی بر تشکیل شورای عالی فضای مجازی و راه اندازی شبکه ملی اطلاعات، ایران اسلامی همچنان در این حوزه وابسته به قدرت های نجس صهیونیستی است؟!!

 

فرمان رهبری در مورد چگونگی کنترل فضای مجازی

  • سرباز گمنام


اینترنت، یکی از نعمات بزرگ الهی است، اما درعین حال یک نقمت هم هست؛ یعنی یک چاقوی دودم وخطرناک! اینترنت، مثل یک جریان افسارگسیخته است! مثل آن است که؛ فردی یک سگ وحشی را بیاورد و به او بگویند: " قلاده اش کو؟! " بگوید: " سفارش کرده ایم؛ آهنگر قلاده را بسازد![۱]" رهبر انقلاب اسلامی امام خامنه ای _مدّظلّه العالی_ ضمن اشاره به فضای مجازی به عنوان یک قدرت نرم فوق العاده ی در عرصه های مختلف از جمله: فرهنگ، سیاست، اقتصاد، سبک زندگی، ایمان، اعتقادات دینی و اخلاقیّات بر لزوم طراحی مناسب و دقیق برای حفظ حریم امنیّت فکری و اخلاقی جامعه در این عرصه تأکید کرده اند که: " لازمه ی حضور فعّال و تأثیر گذار در فضای مجازی _تمرکز در تصمیم گیری و جدّیّت دراجراء ؛ بدون از دست دادن زمان_ هماهنگی میان دستگاه ها و پرهیز از موازی کاری و تعارض است.[۲]"

 

  • سرباز گمنام

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

                جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

                  شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

                                کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها...؟

 

 


رکاب ۱۱(خانم)

 

نباید می فهمید. می ترسم ذهنش درگیر شود. می دانم تا عکس نگیرم، ول نمی کند. از ترس این که زود مرخصی بگیرد که ببردم دکتر، خودم می روم.
دکترها همیشه شلوغش می کنند. می گوید استخوان هایم سالم اند اما ممکن است اندام های داخلی ام آسیب دیده باشند. خب این یعنی سالمم. دکتر پیشنهاد می کند چندتا آزمایش دیگر هم بدهم؛ اما وقتش نیست. این را هم دادم که خیال او راحت شود.
این چند روز انقدر درگیر بوده ام که شب هم خانه نرفته ام. او هم همینطور. بعضی زمانهاست که کلا ذاتش دردسرخیز است؛ مخصوصا وقتی بعضی ها دلشان هوای رژیم چنج می کند. خب گفتمان با این جور آدم ها هم کار ماست! باید یکی پیدا بشود که حالی شان کند اصلا این کاره نیستند و هنوز حرف های قلمبه سلمبه اندازه دهانشان نشده است. بچه اند دیگر!
گاهی دلم می خواهد جای «او» باشم. بیشتر ماموریت هایش یا برون مرزی ست، یا با اشرار مسلح و تروریست ها سروکار دارد. آدم این جور وقت ها دلش نمی سوزد. اتفاقا خنک می شود وقتی حال تروریست و جاسوس را می گیرد. اما من، با بچه های معصوم کشورم سر و کار دارم که افتاده اند در دام یک عده شیاد؛ با نوجوان ها و جوان هایی سر و کار دارم که قربانی جنگ نرم اند و خودشان نمی دانند. خیلی دردآور است که ببینی یک دختر پانزده-شانزده ساله، خودش را درگیر یک پرونده اخلاقی یا امنیتی کرده که به این راحتی ها دست از سر زندگی اش برنمی دارد و آینده قشنگش را زشت می کند. قانون پیر و جوان نمی شناسد؛ مخصوصا در پرونده های امنیتی.
هربار که تماس می گیرند و گزارش خودکشی ناموفق یکی از همین جوان ها را می دهند، آرزو می کنم کاش من هم نیروی عملیات بودم تا مجبور نشوم بروم بیمارستان و یک جوان با استعداد و باهوش را روی تخت ببینم، آن هم درحالی که با دستبند به تخت بسته شده.

  • سرباز گمنام

رقص و جولان برسر میدان کنند

         رقص اندر خون خود مردان کنند

 

 


رکاب ۱۰ (آقا)

 

نه این که نمازش را تند می خواند؛ نه. اما نماز شبش را بیشتر از همیشه طول داده. آرام به رکوع و سجود می رود؛ گاهی حتی مکث می کند. مانند پیرزن هایی که کمرشان درد می کند.
دلم می خواهد بروم و کمی ورقه های دور و برش را مرتب کنم؛ اما می دانم دوست ندارد کسی نماز شب خواندنش را ببیند. حتم دارم نمی داند شب هایی که خانه هستیم، موقع تماشای نمازش پلک برهم نمی گذارم. هرشب برنامه از همین است. دو سه ساعت می خوابد و وقتی از خواب بودنم مطمئن می شود، برمی خیزد و وضو می سازد. درس می خواند یا به کارهایش می رسد، و بعد بیست دقیقه ای به اذان، کنار دفتر و کتاب و لپتاپش به نماز می ایستد و قرآن می خواند. انقدر آرام که بیدار نشوم؛ اما من عادت کرده ام به تماشایش. شاید تمام سهمم از او همین باشد؛ کمی بیشتر و کمتر. از اول هم بنا نداشتیم مانند زوج های واله و شیدا بشویم انقدر که یک لحظه جدایی را تحمل نکنیم. اقتضای شغل است: گذشتن از چیزهای خوب برای رسیدن به چیزهای بهتر.
کمی در را بیشتر باز می کنم تا بهتر ببینمش. انگار کمرش مشکلی دارد که انقدر آرام نماز می خواند. نماز را که تمام می کند، به دیوار تکیه می دهد و آه می کشد. دستش را به کمرش گرفته. گویا حدسم درست بوده. این سرکار علیه انقدر شل و ول نیست که به این راحتی دردش بگیرد و اینطور آرام نماز بخواند. معلوم نیست کدام نامرد از خدا بی خبری اینطوری زده که دارد از درد ل**ب می گزد. دندان هایم روی هم قفل می شوند؛ مگر دستم بهش نرسد...

  • سرباز گمنام